top of page

حسب الحال خود حیران میگوید
دلم خون گشت و ازخون دلم گلهای صحرا شد جگر خون گشت وازخونش شفق برشام پیداشد
ز خون دیده ام بارید انـدر چــــهره زردم ازین هر دو بیا بنگر گل رعــنا وزیبا شد
هزار افسوس ایندارم که چشم بی بصردارم تو گر چشم و بصرداری ببین جای تماشا شد
دلم بر لشکر غم مبتلا بر تن مرض غــالب تماشا بگذر ای مومن که وقت خـیرواها شد
نه غمخواری نه دلداری نمردم را بمنکاری همه صرف نظر دارند ببین عالم چه رسوا شد
به عمرخویش هشتادم زدست و پای افتادم همه اعدا منشادی کنان کاین ازسرم وا شد
الهی شکرها داریم چشمش بسته شد برمرگ یکی راچشم بستی چشم های ماهمه واشد
جگرها خون شود برحال زارم ای مسلمانان که معلومات من ازعلم و از دانش هویدا شد
بزحمت های حیران هر که بیند زار میــگرید
که این بیچاره دنیا را گذشت وسوی عـقبا شد

bottom of page