
در مرثیه دوست محمد خان
هر که آمد بجهان در بـــدر و حـیران شد آخر آرام گـــهش گوشه قبرستان شد
این نه رسمیست که امــروز به آدم دادند از ازل جور وجـــفا خاصیت دوران شد
از چه رو بوی بقا نیست به گل های چمن نا امــیدی بجهان قسمت مهرویان شد
بود یکتازه جوانی به شــجاعت مشـــهور بکرم همچو سحاب وبه سخن سحبان شد
روشن از شمع رُخش دایره هـــر مــحفل قامتش سرو خــرامُنده بهر بستان شد
بسته بر چهره خود از خط مشکین زیــور زانسبب روی چوماهش همه مشک افشان شد
بسکه شد شهره آفاق وبه نیکــــوئی طاق هدف تـیر اجل دوست محمد خان شد
ناگهان پیک اجل برسر اوتـــــاخت نمـود جان او وقف قـدوم کــــرم رحمن شد
چون که فرمان قضا را برضا کـــرد قبـول مرغ روحش ز جهان سوی جنان پران شد
بعد ازین کیست که برکار جـهان بندد دل کافتاب از فلک آمد بـزمـین پنهان شد
زین مصیبت شرر افتاد بحیوان و جــــماد سنگ بر وادی وقمری بچمن نالان شد
تار و پودی که برادر به بــرادر میـــداشت تار از پود جدا گشت و بخود پیچان شد
خواهرانش زغمش چهره وگیسو کــــندند آه وافغان ز سرشان به برکـــیوان شد
نیست پوشیده بعالم که پس از رفـــتن او اهل بیتش همه بیچاره وسر گردان شد
بسکه با سرو و صنوبر قد او مایل بــــــود همه بر صحن چمن از غم او لرزان شد
بخدا این دل پژمرده و لــــخت جــــگرم چون کبابی است که برآتش غم بریان شد
گر نه از مرگ جوانان بجـــوانان اثـریست پس چرا از غم او چشم فلک گریان شد
یکهزار و سصدوبیست ویک از هجرت رفت
که این عزا همچو سنان بر جگر حیران شد

.png)