

در مرثیه میر زین العابدین
یک حکایت با تو گویم از ره صدق و یقین تا بــــماند یادگاری بـر همه روی زمین
بود از آل محمد سیــــدی نیـــکو خصال خنده هایش روح پرور نکته هایش دل نشین
در نصیحت آنقدر تاثیر بخشــیدی بــخلق حرفی او بر دلنشستی همچو نقش اندر نگین
جان سقیم و ید کریم وتن نـــزار و دلفگار بر عــبادت بر ریاضت با قناعت همقرین
متقی وزاهد وهم مصـــدر عـــلم و عـمل جاهــد دیـن سماوی پیروی شرع متین
عمده سادات بود و زبـده اربـــــاب فضل همـچو اوکـم بـود در بین عبادالصالحین
بلبل باغ شــــریعت لالـــــه راغ هـــدا گلـبن شــــاه شهیدان مقتدای مخلصان
اصل ونسل اوست ظاهر هم چو مهر اندر سپهر ابن پاک ســـــید ابـراهیم زین العابدین
چند سال بود در باغ جـــهان فرحت خرام چند روز بود در بستان دهر عشرت کزین
بود کار این سپهر حیله جــوی فتنه خوی قصد جانش کرد آن کج اندرون از راه کین
نخل عمرش داد بر باد و برون برد از جهان لیک برطبق رضا و حــکم رب العالمین
رفــت او از فنا سوی بقا مســــرور و شاد آن نـگار خوش خصال با کمال مه جبین
چارشنبه بیست وچارم ازمهی ذوالقعده بود یکهزار و سصدو سی وسوم رفت از سنین
کل شیءُّ هالکُّ راگـشت سامــع هم رضا ایهاالنفس ارجعی را کرد اجابت آن حزین
گفت این مرثیه را حیران زار مستمند
بهر تلمیز عزیز خویش چون در ثمین