top of page

فاضل محترم قاضی صاحب سید عبدالباقی یکی ازاقوام ودوست حیران در قریه اسفرز کنونی چشت شریف وظیفه تدریس وامامت داشته از قضاء کردگار در حالت مسافرت مریض میشود حیران که به قصد دیدن قاضی صاحب میرود از مسافرت وحالت مریضی شان سخت متاثر گردیده در باره غربت رنج مسافرت ومریضی شدت که در باره آن مشاهده میفرمایند بر داشت ها وتاثرات خود را در شعر شان اینطور بیان می نمایند :

گذر کردم ببالین عزیز زاری مهجــــوری غریبی بیکسی از قوم و خویش اقربا دوری
بتنگ آمد دلم از چهره زرد عرقــــناکـش زبال افشانی نبضش زتب همواره مخموری
وجود نازکش دیدم برنج و غم گــرفـتاری تو پنــداری که افـتاده بچنگ باز عصفوری
چو مرغ نیم بسمل نیست اندر بستر آرامش ویا چون دانه اسپند بی طاقت ز رنجوری
ویا خود ازسموم رنج و زحمت شد وجود او بهم ژولیده و بر هم چو برگ تاک انگوری
فغان بی اختیار از سر بسوی چرخ بالا شـد روان گردید آه من بیــرون آمد ز مستوری
حواله کرده ام برشافــی الامراض امراضش که این مقصود نبود بسته بر دستور و کنجوری
خداوندا بدنیا و بعقبا هم عـــزیزش کـن برایش ده باعــزاز محمد خط مغفوری
ازین سودا همه خلق جهان را داغها بردل
تو هم حیران بجمع داغداران نیز منظوری
***

bottom of page