

چند رباعی
چشمی که عکس روی ترا دید کـورشد کــور حجاب گشت ز روی تو دور شد
عکس رخت که شد ز مـحالات دیدنش مـردم از ان ز دیـدن اصلش صبور شد
چشمم بچشم دوست چو افتد چه خوش نماست
افســـــوس ازین دو چشم که سرمایه بــلاست
چشم تو فتنه است که برچشم من فتاد دو فتنه باعث و اثرجمله فتنه ها است
ابروی تست ماه نوی جـــمله عـاشقان دیـــــدارتـــست منبع فیض عارفان
شک نیست جبه تو چو محراب در نماز آرنــد روی جــانب او جـمله زاهدان
گیسوی مشکبار تو از بــس معطر است زانرو که بر جوار چو خورشید انوراست
زلف سیاه غالـیه آســای دل کـــشت رونـــق فــزای بوی خوش اذفر است
باشد دهان تـنگ تــــو ایــماه محترم دایــــم به طعن غـنچه سر بسته ارم
لعل تو خـنده هـا بــه عقیق یمن کـند کان هیچ نیست بلکه عقیق یمن منم
تا قامتی تو گشته خــرامان به انــجمن ناگه فـــغان وآه بر آمـد ز مرد و زن
گفتند مردمان که قیامت طلـــوع کـرد گـفتی بخنده چیست قیامت بنزد من
ای قامـتت قــیامت عــظمای دوسـتان گیسوی عنبرین تست بر آن سایه بان
گر روی دل گشای تو خـورشید مـحشر است
شکراست زلف سرکشت چو حجابست اندر آن
زلفت بدور روی تو چون دام ظاهر است چشمان تست یاکه دوبادام ظاهر است
جادو گری ز چشم تو آموخت ساحـران جادو گــریش بـر همه ایام ظاهر است