top of page

لبت می‌خندد و چشمانت اندوه دو عالم را
سرت می‌چرخد از بس فکرهای پوچ و مبهم را

همش در شعله‌ی تردید میسوزی و میسازی
تلافی می‌کنی هر روز فردای جهنم را

غمت را تا به کی با شانه در آیینه می کوبی
بزن دستی بروی شانه بالا کن سر خم را

در اعماق سیاهی سرخ و سبزش یاد من رفته
ندارم دوست دیگر میهنی که دوست دارم را

نترس از سردی ایام روشن میشود روزت
بسوی خویش بالا میکشد خورشید شبنم را

برو هر جا که خواهی چار سویت قبله باد اما
برایم پس بیاور آن دل سرمست و شادم را

☆|آمنه"سلیمی"|☆

bottom of page