
احمد جان لاحی
ملا احمد جان متخلص به لاحی فرزند ملا یحیی ولدیت عبدالحکیم درسال ۱۳۰۷ هجری خورشیدی درقریه خم سیاه جواجه مربوط ولسوالی تولک ولایت غور دریک خانواده متدین وزراعت پیشه چشم به جهان گشود، وی تحصیلات ابتدایی علوم دینی را درهمان قریه نزد علما وبعدا درسال ۱۳۳۷ درولایت هرات شامل مدرسه دینی شد، بعد از تحصیل بحیث مدرس شناخته شد واز خدمت عسکری نیز معاف گردید، وی از همان آوان جوانی شعر میسرود وسروده هایش را تحریر مینمود وبعد ها به تصوف وعرفان روی آورد ومرید میر محمد کبیر فرزند سید احمد کبیر درطریقه نقشبندیه شد وی درطبابت یونانی نیز شهرت خاص داشت ازوی مجموعه شعری بجا مانده که تحت نام دیوان لاحی به چاپ رسیده است اینک نمونه کلام موصوف
عجب دو زلف پیچان داری ایدوست
به قتلم تیغ بران داری ایدوست
چو صرف سرو قامت ای نگارا
مکان در کون و امکان داری ایدوست
به انگشت خاتمی دوران نیکان
سنان با قلب تا جان داری ایدوست
ربودی جان و افغان غریبان
شکر لب در اسنان داری ایدوست
که سردار دو عالم جلوه گر شد
چه خوب قدی خرامان داری ایدوست
به غرغاب فیاض کبریایی
عجب فیضی ز یزدان داری ایدوست
چو سید از برایت گفت لاحی
شکار قلبی تا جان داری ایدوست
بیا که دیده گریانم امروز
غریب افتاده و بیمارم امروز
سرو جانم به ارمانت گزشتم
بیا که تشنه دیدارم امروز
شب وروزان بسی گریان شدم من
به بستان غمت خوشخوانم امروز
تمنای تو را دارم کجایی
خروشان دیده گریانم امروز
منم لاحی به این دنیای فانی
بیا که همچو نی نالانم امروز
عجایب طالعی دارم که اژدروار میگردد
جدایی میکند از من بمن غمخوار میگردد
ندیدم روی زیبارا پریشان میکند مارا
کناره گل کند از من رفیقم خار میگردد
سمندر وار در آتش چو جان من همی باشد
فشرده می شود هردم غریق نار میگردد
ز اعمالم چنین خستم به امید خدا هستم
بمانند یک یلی هستم که بی اوسار میگردد
منم اندر طلب با یار مرا گردیده است دشوار
ولیکن چشم من گریان جگر خونبار میگردد
به قد و قامت دلجو به خط و خال و آن گیسو
به پیکان کمان ابرو ز من انکار میگردد
به هرجا میروم از خود نبینم کس پریشان تر
مدد از هرکسی خواهم بمن دشوار میگردد
نهال گل اگر شانم از آن گل غنچه بر چینم
به یکدم آن گلی خوشبو بدستم خار میگردد
الا ای لاحی بیدل مشو تو هرزمان غافل
که راه عشق شد مشکل مثل ناچار میگردد
نگین شصت شاهان آمدو رفت
برای اهل ایمان آمدو رفت
ز حسن روی تو خورشید خجل گشت
ضیاء نور عینان آمدو رفت
به فرقش تاج کرمنا نموده
گزیده جمع شاهان آمدو رفت
گرفته رنگ ازو گل یا گلستان
به قصد عندلیبان آمدو رفت
ضیافت خواسته آن قادر پاک
که وصف آن به قرآن آمدو رفت
غبار مقدمش کهل بصیران
بصیری های دوران آمدو رفت
ربوده عقل و دینی هر دو عالم
به آشکارم بمیدان آمدو رفت
که لاحی غریب زار و حیران
ورا کرده پریشان آمدو رفت




.png)