top of page

در کوره‌ی آهنگری دیدم دو دستم را
باور نمی‌کردم به این زودی شکستم را

چون خانه‌ی مخروبه کز باران فرو ریزد
با چشم های خویش می‌دیدم گسستم را

چون ذوبِ آهن در تنورِ داغِ آتش‌گاه
من آب می‌کردم صدای شاد و مستم را

من آفتاب ِ خون‌چکان کابل‌ِ سرد ام
در پشت کوهِ خیرخانه که... نشستم را

لُق لُق چرا می‌بینی و چیزی نمی‌گویی؟
فحشی بده تقدیر بی‌ناموس و پستم را!

اصلاً چرا دعوت کنم در دین خود، با جبر
معشوقه‌ی قامت‌بلندِ بت‌پرستم را!

#اسماعیل لشکری

bottom of page