top of page

| افسانه واحدیار |

چون زنی پابه ماه، می‌شمرم روزها را برای دیدارت
هیجان می‌زند لگد به دلم؛ شب برو! غم تمام شد کارت!

آسمان هم لباسِ الماسی به تنش کرده، ماه می‌خندد
پهن کرده بهار فرشش را، رادیو پخش کرده اخبارت

که به راهی و راه خرسند است، سینه‌اش میزبانِ تو گشته
کوچه آبی زده به صورتِ خویش، سرخوشی لانه کرده در یارت

از پسِ روزهایِ دوری باز، دیدنت مثلِ عید می‌آید
نقل و بادام و چای آماده است، سرخ بر تن نموده دلدارت!

عشقِ تو پابه ماه در من شد، ضربه دیده است پایِ عقربه‌ها
خواب هم پَر زده است از چشمم، دکترم! سر بزن به بیمارت!

bottom of page