
امیرگل وفا
محترم امیر گل فرزند امیر محمد متولد سال 1335 ه ش در قریه گلدان ولسوالی تولک غور که در یک خانواده روحانی، متدین چشم به جهان گشوده و به هفت سالگی روانه مدرسه شده و علوم دینی را نزد مولوی صاحب رحمت الله یکی از علمای جید وقت فرا گرفته و بخش علوم فن، منطق، اصول، تفاسیر را بصورت اختصاصی فراگرفته و همزمان جذب مکتب ابتدائیه چهارراه شده با در نظر داشت لیاقت و ذکاوت که داشتند تا صنف ششم مکتب را به درجه عالی به پیش بردند و نسبت به یک سلسله معاذیر و مشکلات از ادامه تحصیل باز ماندند. ایشان در 22 سالگی به خدمت عسکری سوق داده شدند و دو سال بعد در سال 1357 به دریافت ترخیص نایل گردیدند و در سال 1358 به عشق و علاقمندی که در وجودش تجسم گردید روانه سنگر جهاد گردیدند و بعدا خانه نشین شدند و در این مدت ها سفرهای در ایران، پاکستان نیز داشتند و ایشان یک مرتبه در ولایت هرات نیز هجرت نمودند و گاهگاهی اشعار در وصف وطن، جهاد و راجع به بی عدالتی ها در کشور سروده اند. قرار است به این زودی ها اشعار شان به چاپ برسد اینک نمونه کلام شان. قطعه شعر که در مورد قربان جان فرزند داکتر فیض محمد مسکونه ساغر غور که آیات و نوشته های از قرآن کریم در بدن شان ظهور نموده بود در سال 1391 سروده اند و به گفته شان قربان افتخار ساغر و این میهن است.
ای مسلمانان دنیا لطف یزدان را ببین
در وجود طفل انسان خط قرآن را ببین
شب یکشنبه و ساعت ده بجه
در وجود طفل پیدا تب لرزان را ببین
بیعدد پیدا به امر کردگار در این زمان
خط قرآن در اعضایش صلح و پیکان را ببین
روی سینه هست بسم الله الرحمن الرحیم
روی قلب و پهلوها الله جانان را ببین
روی دست ها هست قل هوالله احد
روی پاها قل اعوذ ها را با چشمان ببین
تخت پشت و شانه ها الله اکبر با درود
در پلک الله والله قدرت سبحان ببین
گرچه این قربان باشد طفل معصوم عزیز
تعلیم اش با مدرسه در پیش استادان ببین
در شب آن عید قربان هم به دنیا چشم گشود
اسم آن را آن پدر بنهاد قربان را ببین
ای مسلمانان دنیا جای چشم باز کردن است
تا جهان داند به دنیا دین و ایمان را ببین
چشم کور و قلب هر کس را منور میکند
گردهد چون عقل سالم راز پنهان را ببین
میگویم تبریک و تحسین با پدر و والدین
این چنین طفل به دنیا از وجود شان ببین
نام من باشد امیرگل و تخلص ام وفا
ای خدایا رحم فرما حال مظلومان ببین
صلح و وحدت
بیا ای هموطن با صلح که صلح شیر و شکر باشد
چو بلبل آرزو با گل که غنچه تا سحر باشد
بیا در آغوش میهن مسلمانیم ز یک خاکیم
بگیریم دست وحدت را نهال پر ثمر باشد
به ننگ و غیرت افغان به حفظ خاک هم میهن
ز دست اجنبی و غیر وطن پر شور و شر باشد
کنیم کوتاه دست شان چو مشت آهنین یکجا
که دشمن را چنان کوبیم که پاشان مغز سر باشد
نباشد موقع دیگر به این گرگان اطرافی
ز دست غیرت مایان به هر کوه کمر باشد
میان ما از این بیشتر چو دست دشمنان تا کی
همه خرد و کلان ما چرا خون جگر باشد
دیگر کوشیم به آثار که از نیکان بجا مانده
به فرهنگ و ادب سازیم که تاریخش هنر باشد
جفا و جور و آثارها ز دست همچو نامردان
به این کار ضرر آمیز هزاران دادگر باشد
ارین فرهنگ غور ما چو ملت آرزو دارد
که این آثار زیبایش همه لعل و گهر باشد
که تقدیر میکند ملت از این فرهنگ غور امروز
صدای زنگ می آید که سود اندر سفر باشد
منار جام را بینی که در دنیا نظیرش نیست
به اوصافش اگر دانی جهانی هم خبر باشد
به هیرات مسجد نامی که دنیا را به حیرت برد
همان دیک با نگین هایش که آن فخر دیگر باشد
منار قطب در دهلی به آن کاخ بلند او
به او اشعار غوری ها همه زر و ظفر باشد
همه سلطان و شاه بودند همه مرد خدا بودند
چو آثار بجا ماندند جهان را جوهر باشد
مقابل دشمن نسلش به هر میدان و هر سنگر
غرور نسلیت دارند به دشمن شیر نر باشد
وفا خوشحال میباشد که در محفل فرهنگ است
که عرض معذرت خواهم اگر منفی اگر باشد
قطعه شعری که شاعر آن را دقیق نمیدانم اما در زمان حکومت حامد کرزی رییس جمهور افغانستان هنگامیکه خبرنگار تلویزیون طلوع بنام مجیب کارگردان برنامه هی میدان و طی میدان میخواهد به ولایت غور بیاید و آثار تاریخی و فرهنگ مردم غور باستان را به تصویر بکشانَد توسط جوانان سرزمین غور مورد تشویق قرار میگیرد و همه با مهمان نوازی و برپا کردن محفل سرود در باغ زراعت ولایت غور در پهلوی دریای هریرود در مرکز فیروزکوه گرد هم جمع میشوند و محفل زیبایی را برپا میکنند که این شعر زیبا توسط محمد یاسین کوهزاد هنرمند مشهور غور باستان به لهجه عامیانه و با دوتار و دایره سروده میشود و همه بیننده گان عاشقانه گوش میکنند.
مجیب جان نازنینم از کابل جان آمده
هی میدان و طی میدان از راه بامیان آمده
خدمت عارض کنید ای جوانان از دل و جان
افتخار کشور ما اینجا مهمان آمده
از منار غیاث الدین از قلعه گوهر ما
از برای دیدن غورات باستان آمده
از هرات جان تا قندهار از بدخشان تا مزار
برای دیدن قلب افغانستان آمده
از مکان سام غوری میهن باستان ما
از برای دیدن مسکن شیران آمده
بیاد لحظه های غور گوییم
ز ظلمت بگذریم از نور گوییم
بیاد آن سلاطین مسلمان
بیاد خطه غور غیوریم
که در تاریخ افغان نیک نامند
به آریانای خود با احترامند
بیاد قطب الدین سردار غورم
بیاد آن علاوالدین غیورم
بیاد همت آن صیف سورم
بیاد آن غیاث الدین سورم
بیاد آن شهاب الدین میدان
علمدار و شجاع غور افغان
به هند آوای ایمان را بلند کرد
که استقلال ما دور از گزند کرد
به هندوان رسانید پیک دین را
منور کرد به عدلش این زمین را
بیاد ایبک آن شاه دلیرم
بیاد شمس الدین شمس نویرم
بیاد خاتون سلطانه ما
رضیه گوهری یکدانه ما
بیاد دودمان غوریانم
نشان و عزت افغانیانم
بیاد رادمردان جهانگیر
بیاد عادلان خطه شیر
بیاد پاسداران صفایی
بیاد پیروان مصطفایی
بیاد عاشقان اهل بیتش
به نیکی در جهان گر دید صیتش
بیاد امپراطوری فراموش
بیاد غوری با عقل و با هوش
بیاد حامیان دین و فرهنگ
بیاد آن علمداران با ننگ
بیاد آن سلاطین عدالت
به افغانان نشان فخر و عزت
کز ایشان یادگار نیک فرجام
منار سر بلند خوب در جام




.png)