
| اکرام بسیم |
دوباره یک شبِ بیماه میرسد از راه
نفس که میکشمت، آه میرسد از راه
لطافت از غزلم رفته، لب که بگشایم
قصیدهٔ بد و بیراه میرسد از راه
نگو که چشم به دنیای خیره باز کنم
تو نیستی، غمِ جانکاه میرسد از راه
کجا گرفتهای آه ای سکونِ دل مسکن
که در پیِ تو فقط راه میرسد از راه
دلی نمانده و یادت در آمدن، عجبا
که قصرْ ریخته و شاه میرسد از راه
در این میانه نه اشک و نه گریه، اما شعر
همین مصیبتِ دلخواه میرسد از راه
*******
بیرون زدهست از رگ هر جاده خون دود
افتاده است شهر به پای ستون دود
کس را گمان نبود که روزی چنین سیاه
در جای عقل کل بنشیند جنون دود
باید گذاشت عینک شرمی، اگر گذشت
چشم جهان سلامت از این آزمون دود
گردیده شرمگین که چرا پا گرفته است
باری نگاه کن به تن سرنگون دود
ای یار تا تو در دل دودی، برای ما
بیرون دود تیرهتر است از درون دود
آن کس که داده آتش این دود را زبان
باشد که تا همیشه بماند زبون دود
بنویس آن چنان که از آغاز بوده است
چیزی نبود آخر دنیا بدون دود

