top of page

اینسان که شعلهخیز بوَد نالههایِ من
پُر آتش است سینهیِ دردآشنایِ من
گر دلنشین بوَد سخنانم شگفت نیست
هر دم بلند میشود از دل، صدایِ من
آن رازِ سربهمُهر که داغِ دلِ من است
من دانم و دلِ من و داند خدایِ من
دعوت مکن زمانه به جاه و حَشَم مرا
هرگز بر استخوان ننشیند همایِ من
مشّاطهیِ روانِ من اندیشهیِ نکوست
دل بیغبارِ آینهیِ قدنمایِ من
دایم بزرگ و پاک چو روحِ فرشته باش
ای آرزو! ز توست همین التجایِ من
«بارق»! ز فیضِ ذوقِ تکاپو به کویِ دوست
برگِ گل است آبله در زیرِ پایِ من
بارق شفیعی
bottom of page

