
بسم الله محزون
محترم ملا بسم الله محزون فرزند غلام یحیی متولد بیستم جدی سال 1344 قریه امی مربوط ناحیه ریکچه ولسوالی تولک ولایت غور شخصیت اجتماعی، خوش خلق بوده که علوم دینی را در مدارس به شکل اختصاصی فرا گرفته و بعدآ بحیث ملا امام ایفای وظیفه نموده اند، ایشان گاهی اوقات شعر میسرایند که درینجا بطور نمونه بعضی اشعار شان را برگزیده و خدمت شما تهیه نمودم اینک نمونه کلام
خداوندا به عصیان شرمسارم
گنهکارم پریشان روزگارم
زشب تا روز در فسق و فجورم
زسر تا پا قصور اندر قصورم
همه عمریم به سر شد در خطاها
ولی از تو ندیدم جز عطاها
کنم سر به جیب انفعالست
دلم از کرده خود پر ملال است
خدایا چشم لطف کن به حالم
که دوزم دیده و دل از دو عالم
بجز ذکر تو در کارم نباشد
بجز درد تو آزارم نباشد
زفکر این و آن بیگانه گردان
به ذکر خویشتن دیوانه گردان
چه فرمانت رسد بهر حلاکم
اجل سازد قبای عمر چاکم
نیابد شر شیطان راه بر من
بنام تو براید جانم از تن
بیا محزون به دربار پیامبر
به نعت او زبان را کن معطر
به دل پنهان کنم تاکی سخن را
بگویم من حدیث این وطن را
جو بلبل می زنم چه چه شب و روز
نمی دانم از این راه چمن را
اگر گویم ز غم های ولایت
بگریانم تمام مرد و زن را
غریبم با غریبان همنشینم
بگویم قصه قلب حزن را
بیا ای نازنین و همدم من
به چشم خود ببین احوال من را
نظر کن سوی من از مهربانی
فدایت می کنم جان و تن را
اگر مردم پری از روی شفقت
بدست خود بپوش بر من کفن را
بریزان ای صنم بر کام محزون
زلعل شیکرین آب دهن را
خون شد دلم ز عشقت ای مه بگو دوایش
داروی جان عاشق آن روی مه لقایش
در کلبه حزینم بگذار مه جبینم
گل از گلت بچینم یابم ز غم رهایش
یکبار پیشم آیی رخ را بمن نمائی
از من مکن جدائی جان را کنم فدایش
صد آه وواه از غم روی ترا ندیدم
کس نیست با تو همدم برقع ز راه گشایش
محزون چو زار و نالان از هجرماه تابان
کن رحم به وی تو ای جان بشنو تو نالهایش
بیا کز تو جدا می گشتم ایدوست
به مرگ خود رضا می گشتم ایدوست
دلم در سینه لرزان است چنان
ز غم هایت فنا می گشتم ایدوست
زدیده اشک می بارم شب و روز
چو بلبل با نوا می گشتم ایدوست
نمی بینم چرا آن قد و بالا
جدا از آن چرا می گشتم ایدوست
بیا ببینم ترا یکدم زمانی
که خوار و بینوا می گشتم ایدوست
چو سیماب نارسیده رنگ محزون
غریق بحرا می گشتم می گشتم ایدوست
شهنشاهی که ختم المرسلین است
وجودش رحمت للعالمین است
ملایک حبّه سای در گه او
فروش دیده کردند در ره او
از او گشته منور خانه دین
از او رونق گرفته عدل و آئین
نبوت از وجود او سر افراز
شفاعت از لبانش می کند ناز
اگرچه در گناهان مبتلایم
زشر نفس خود اندر بلایم
می گردان روی رحمت را ز روییم
نگهداری به محشر آبرویم
بنازم قدرت پا ک خدا را
فرستاده رسول مجتبی را
رهاند امتان را از جهنم
که وعده کرده در مهشر لقارا
ابوبکر، عمر و عثمان و حیدر
صحابه بین به تسبیح تابعارا
چمن پر جوش و فصل نو بهارست
نظر کن سبزه های با صفا را
بهاران چون زمین ها زنده گردد
بپوشد خلعت سبز خدا را
بهشت و حور و غلمان آفریده
چشاند حوض کوثر مؤمنان را
میسر می شود با جمله امت
خصوصاً امتان مصطفی را
امید محزون بر درگاه بی چون
بفضل خود بخوانی این گدا را




.png)