top of page

از دست عزیزان چه بگویم؟ گلهای نیست
گر هم گلهای هست دگر حوصلهای نیست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز این دست، مرا مشغلهای نیست
دیریست که از خانه خرابان جهانم
برسقف فروریختهام چلچلهای نیست
در حسرت دیدار تو، آوارهترینم
هر چند که تا منزل تو فاصلهای نیست
بگذشتهام از خویش... ولی از تو گذشتن
مرزیست که مشکلتر از آن مرحلهای نیست
سرگشتهترین کشتی دریای زمانم
میکوچم و در رهگذرم اسکلهای نیست
من سلسله جنبان سر عاشق خویشم
بر زندگیام سایهای از سلسلهای نیست
یخ بسته زمستان زمان در دل بهمن
رفتند عزیزان و مرا قافلهای نیست
#بهمن_رافعی
#شعر_معاصر_فارسی
bottom of page

