
| تمنا مهرزاد |
پاهای من دیگر خیابان را نمیفهمند
این سنگها موی پریشان را نمیفهمند!
خاموش کن تلویزیون را، خانه را، شب را
مادر! خبرها درد انسان را نمیفهمند!
اینجا تمام شب، سراسر راحتم مادر
این خاکها نرماند، دیگر راحتم مادر
موریانهها هر شب برایم شعر میخوانند
روی سرم، بر دست و پایم شعر میخوانند
گریه نکن مادر! ببین اینجا چه آرام است!
با قهوهی مرگی که تلخ و نابهنگام است!
از دخترت چیزی نمانده، جز تنی زخمی
جز روسریِ سرخِ حسرت، دامنی زخمی
تاریخ هم نام مرا از یاد خواهد برد
و روسریِ کوچکم را باد خواهد برد
گریه نکن مادر! سراغم را بگیر از مرگ
افتاده در من، اتفاقم را بگیر از مرگ
امشب بمان و سرنوشتم را بباف از سر
تاریکِ تاریکم، چراغم را بگیر از مرگ!
مادر بمان! من از جهان مرگ میترسم!
از دستها، از استخوان مرگ میترسم!
اینجا کسی جز تو نمیفهمد چه میگویم!
من کوچکم! من از دهان مرگ میترسم!

