top of page

جان افروز غریب
محترمه جان افروز بنت تاج محمد ولدیت لعل محمد متولد سال ۱۳۲۷ ه ش در قریه دهن سرونه بغرستان جواجه ولسوالی تولک ولایت غور از قوم ده مرده سبزاری است که سفرهای در هرات، کابل، مزار و اکثر مناطق مشهور کشور داشته است و یکی از خانم های فعال سرزمین غور است که بعضی اوقات حوادث روزگار آن را مجبور میسازد تا شعر بسراید و زمانی که از او خواستم تا نمونه شعرش را برایم برساند بسیار با علاقه این چند قطعه شعر را به خوانش گرفتند و من آن ها را ثبت کتاب هذا نمودم اینک قطعه شعری که به نسبت وفات دو پسرش سروده اند.

ای عزیزان ای عزیزان من پسر گم کرده ام
تاج بر سر داشته ام من تاج سر گم کرده ام
چرخ داشتم باز داشتم من و دومرغ زنند
چرخ رفت و باز رفت من بال و پر گم کرده ام
تیغ جوهردار داشتم من شب روز با کمر
تیغ جوهردار خود را از کمر گم کرده ام
شهسوار داشته ام با هر طرف او می دوید
شهسوار خویش را من از سفر گم کرده ام
نو نهال نورس بود در میان باغ من
شاخه ریخت و برگ ریخت و من ثمر گم کرده ام

همیتو ششته یم با اهل غورات
خدای نازنین را می کنم یاد
خدا می گوییم و پیر های کامل
به زود زود به رس الله به فریاد

صغیر از پدر ماندم خدایا
نهال بی ثمر ماندم خدایا
مثال آهوان تیر خورده
میان دو کمر ماندم خدایا

سخی جان با دیاره با دیاره
خدای نازنین با یک قرارۀ
امید دارم به درگاه خدا جان
مراد من سخی جانم بر آره

اسم من مرغ هسته پر ندارم
به سینه من دل و جیگر ندارم
شما با هر کجائید جان مادر
زا حوال شما خبر ندارم

به پای آن سخی شد منزل من
دیگر ارمان نمانده بر دل من
خدامی گویم شاه سخی جان
خدا و ندا بر آری مشکل من

سری سنگ شسته بودم یکه خانه
که آب دیده میریخت دانه دانه
سلام از من بگو با مریم گل
خوده مرغ کند با من رسانه

درخت توت بودم من به بیشه
مرا تراشیدن به ضرب تیشه
مرا تراشیدن غلیان بسازند
که آتش بر سرم میسوخت همیشه

منم مسکین به دربار خداوند
منم عاشق به الله و به احمد
به فردای قیامت روز مهشر
مرا سیر کن تو از دیدار احمد

مسلمانها که ابدال خدایم
دو دست بسته و زنجیر به پایم
مرا بردن به ملک های غریبی
خدادانند پس آییم یا نیایم

من به چشت و منزل شاه هم به چشت
پیر کامل غوث درگاه هم به چشت
سید آل نبی مودود چشت
چهل سالم خانه کردم نیست کشت

bottom of page