
میخواهم بهسرزمینی برگردم
که گنجشکان با آرامی روی زمین دانه بچینند
گُلها برای آدمها دست تکان بدهند
و عشق در دلها نماز بخواند.
میخواهم بهسرزمینی برگردم
که نام گلولهها از لوحِ شقیقهها پاک شود
خُمپارهها در تنهایی خمیازه بکشند
تفنگها بهجای گلوله گُل پرتاب کنند
و دیگر هیچکسی بهبهانهی آزادی
خشونت را در جغرافیای گرسنهترینان پرتاب نکند
و خوبیها را سر نبُرّد.
بهسرزمینی میخواهم برگردم
که "مولوی" در رقصِ واژههایش چرخ بزند
"فردوسی" شالِ شاهنامهاش را ببافد
"سرآهنگ" در حافظهی خراباتش آواز بخواند.
زندهگی جیبهایش را از خوشبختی پُر بکند
صداقت گپ بزند
و سادهگی روی آرامش آدمها راه برود.
•°•°•°•°•°
دشت در فاصلهی دور پلنگی دارد
بحر در حوصلهی خویش نهنگی دارد
نزدِ من هیچ، فقط دستِ تهی مانده؛ ولی
آسمان پیشِ خودش تیر و تفنگی دارد
هر طرف بسته کند پنجرهی نفرت را
عشق یک عادت بسیار قشنگی دارد
زندهگی گوش بکن، ابر شده، میبارد
ناودانهای سکوتِ تو ترنگی دارد
آدم از عشق بگو، فلسفه بسیار نگو
همهای فلسفهها حرفِ جفنگی دارد
جاوید فرهاد

