top of page

حبیب‌الله سرود

رباعی‌ها
1
آرامش جان، نبض درختان جهان!
دنبال تو می‌خزد زمین سینه‌کشان
باید که بهار از تو پس‌انداز شود
ای خوب‌هوا، تا به ابد سبز بمان!

2
از شاخۀ آرزو سراغی بدهیم
امید بهارانه به باغی بدهیم
باید که به زور می‌شود یا به رضا
بر دستِ بلندِ شب چراغی بدهیم

غزل‌ها
1
لعنت به نشئه تا که تو باشی و چای سبز
در این اتاق رو به درخت و فضای سبز
وقتی‌که تفس چای مشام اتاق را
پر می‌کند به برکت داغ هوای سبز
از بین آن غبار به هم تا که می‌رسند
امواج شرم و جاذبه با اشتهای سبز
...
من تشنه‌ام، بریز! به رگ‌های خسته‌ام
چون کیف کافئین عزیز از طلای سبز

2
این شعر هر حضور تو را می‌کشد نفس
در خاطرم عبور تو را می‌کشد نفس
هر واژه‌اش به پشت سرت گریه می‌کند
هر بیت آن غرور تو را می‌کشد نفس
این شعر بوی عطر تو را از مشام من
یا در «من»ام وفور «تو» را می‌کشد نفس
این شعر مرهمی‌ست به زخم لبان من
تا بوسه‌ی جسور تو را می‌کشد نفس
این شعر در لباس غزل جا نمی‌شود
تا لذت مرور تو را می‌کشد نفس.

3
عشقی‌که خانه در دل ناشاد می‌زند
بر پایه‌های رابطه پولاد می‌زند
یک شهر پر ز بوسه‌ی ولگرد بر لبت
در انتظار کیف شدن داد می‌زند
دنیای لذتی‌ست که دستان چشم تو
قوغ کباب قلب مرا باد می‌زند
اکنون‌که باز آمده‌ام پیش خانه‌ات
چشمی ز پشت پنجره فریاد می‌زند
چشمی‌که نامه‌های تو را خوانده بارها
بر دست‌خط تو شده معتاد، نازنین!

دوبیتی‌ها
1
هوای دیدنت باقی‌ست در من
و این دیدن ز مشتاقی‌ست در من
برای بغض چشمان شریف‌ام
نگاهت سخت اخلاقی‌ست در من.

2
به نبض خلوتم جاری‌ستی تو
سراپا اشتیاقی، چیستی تو؟
درین شب‌ها ز جنس ماهتابی
عزیزم! یک سخن: عالی‌ستی تو.

bottom of page