top of page

| حمیرا نکهت دستگیرزاده |
دردی به خشتِ خستهی دیوار، زنده است
دردِ عظیمِ فاصله، ای یار، زنده است
یک خط مرا ز چشمِ تو بنهفته سالها
اما تپش به خواهشِ دیدار، زنده است
سرها به رویِ سایهی دیروز خم شده
فردا به ریشههای سپیدار، زنده است
بیحاصلی، صدای کویر است و خشکسار
وقتا گلویِ خاطره از خار، زنده است
با دستهای بسته، به تاجی نهاده سر
از هستْنیستگونهیشان، دار زنده است
پیکی از انتهای سلامت، رسیدنیست
امروز اگر تَوَهُمِ بیمار، زنده است
ما از صدای روشنِ خورشید، تازهایم
در بودِ ما سپیدهی بیدار، زنده است
ما مهرههای سبزِ غروریم روز را
رودیم کز تداوم و تکرار، زنده است
bottom of page

