top of page

اشک گلگون از دو چشم خویش جاری می‌کنم
گلشن مهر و وفا را آبیاری می‌کنم

بر سر مهرش نمی‌آرد نمی‌دانم چرا
سال‌ها شد از فراقش آه و زاری می‌کنم

خواب در چشمم نمی‌آید سر شب تا سحر
بر فلک می‌بینم و اختر شماری می‌کنم

روز وصل او نصیب من نشد وا حسرتا!
گرچه عمری می‌شود شب زنده‌داری می‌کنم

رو مگیر از دیده‌ی حیران من ای ساده رو!
حسن زیبای ترا آیینه‌داری می‌کنم

هر کجا بینم بت پاکیزه رویی، حیدری
روبه رویش می‌نشینم یادباری می‌کنم

شعر از زنده ياد: حیدری "وجودی"

bottom of page