top of page

| حیدر ندا |
مهاجر بود، کس در شهر آهش را نمیفهمید
کسی از عابران رازِ نگاهش را نمیفهمید
مهاجر بود، سویش عابران با خشم میدیدند
خودش اما گناهش را... گناهش را نمیفهمید
شب و روزش چنان از بختِ بد با هم عجین گردید
که فرقِ روز با شامِ سیاهش را نمیفهمید
گلویش میشکست آهسته بغضش را هرازگاهی
دلیلِ گریههایِ گاهگاهش را نمیفهمید
قدم میزد غمش را آنقدر در کوچهها هر عصر
که در برگشت سمتِ خانه، راهش را نمیفهمید
bottom of page




.png)