top of page

من زمان دیگر استم تو زمان دیگری
دارد اما هر زمان پیغمبران دیگری
ابر در ابر است در ابر است این‌جا راه من
می‌درخشد ماه من در آسمان دیگری
ترک می‌خواهم کنم خود را که دلتنگ از خودم
می‌دمم بار دگر بر روح و جان دیگری
در مکان‌های عجیبی زیستم اکنون گزید
مردم آوارهٔ چشمم مکان دیگری
بعدِ چندین سال دیدم کوهِ همزادِ مرا
که سخن‌ می‌گفت با من با زبان دیگری
داستان در داستان در داستان این زندگی
می‌نویسی باز هم چه داستان دیگری
بوی گل‌های بهشت و دوزخ آمد گوش کن
از کجا معلوم که باشد جهان دیگری
بگذر از نام و نشانت لحظه‌یی داری هنوز
هیچ غیر بی‌نشان هرچه نشان دیگری

دکتر خالده فروغ

در کجای این زمینی، سرزمین مادری!
از نظر افتاده‌ای زیر زمینی سرزمین مادری؟
پشت کوه قاف قفلی یا به بند دیوسارانی
پایتخت مرئی افسانه‌یی یا چین و ماچینی
رود آمویت
داستان دارد
رودبار پنجشیرت
در دلش آتشفشان دارد
رود کابل سال‌ها شد تن نه جان‌دارد
بادها بردند گیسوی ترا کندند از جایش
باغِ تنهایی و آواره‌ترینی سرزمین مادری
خواب‌ها با واقعیت‌های تلخی روبه رو گشتند
در سیاه و چندمین چال اوفتاده چشم‌هایت
شعرِ تر هرگز نینگیزد ترا که
خاطر زار و حزینی سرزمین مادری

در طلسم آهنین‌رنگ خدایان مانده‌ای شاید
من شنیدم شهرها با اولیاشان استوار استند
اولیایت در کجا خفتند که بی‌همنشینی سرزمین مادری؟

ای زمین، یک لحظه از رقص سماع
سهم من باش آه
تو بزرگی لحظه‌یی لطفاً بایست
می‌توانی رهنمایی‌ام‌کنی؟
لطفاً
هر چه می‌جویم نمی‌یابم نشانش را
سرزمین مادری من کجا باشد؟

خالده فروغ




خانهٔ من میز گردی‌ است گم در گفت‌وگو
روی کلکینش به سوی شرق و مغرب رو‌به رو
از سبک‌‌فکری این دیوارها کرده شکست
سقف و گیج افتاده از این بحث و فحص تو به تو
عکسی از تاریخِ چندین سده‌یی سرقت شده
از تن جغرافیایش زامبی‌ها نام‌جو
کرم‌ها شبتابیی دارند در خواب خوشی
بی‌چراغ افتاده‌اند اما به راه عنکبوت
روز، بیمار است و بی‌آینده و تنها شده
رفته امیدش به ویرانی سنگینی فرو
هیچ جایی بالشِ حالی ندارد گرم نیست
سردِ سردم سردِ سردم در چهار و پنج سو
لحظه، جریان دارد از وزن صدا می بینمش
پایه‌های میز گردم رفته‌اند از دستم و
بی‌دلیل استم پر از غمگینی بی‌حد و فرض
خانهٔ من
خانهٔ من
غرق آتش مو به مو
من چه سردم من چه سردم در چهار و پنج سو

خالده فروغ

bottom of page