top of page

| راحل رایومند |

باز برف آمده و کوه و کمر یخ زده است
کوچه در کوچه، گذر تا به گذر یخ زده است

زیرِ لب زمزمه دارد: «به چه دلگرم شوم؟»
شهر از شش طرفِ راهگذر یخ زده است

مادری رویِ پیاده‌روِ تر خشکیده
کودکی رویِ پیاده‌روِ تر یخ زده است

پیرمردی جسدش آن‌ورِ جو می‌سوزد
نعشِ خونینِ جوانی لبِ جر یخ زده است

در مسیرِ سفر از این وطنِ آتش و آب
پدری سوخته، دلبندِ پدر یخ زده است

این شب و روز نفس‌هایِ غزل ابری و...
ساز سرد است دلش، کلکِ هنر یخ زده است

غصه‌ی منجمدی راهِ گلو را بسته
اشک در دیده و خون لایِ جگر یخ زده است

سعیِ بیهوده چه داری که بفهمند ترا؟
مغزِ این طایفه در کاسه‌ی سر یخ زده است

نرم و خاموش بسوزیم و شکایت نکنیم
که خدا خفته و وجدانِ بشر یخ زده است

bottom of page