top of page

خون وخاک
...
معلمان کودکان ساده دل
دهاتیان پابرهنه از نخست
به دستهای کوچک پرنده های ده
امید را چنان نهالک کبود کاشتند
که باغ گل شود ، نشد
. . .
نه خسته از یقین بارور
نه بسته بر امید کور
چنان سپیدهء فلق
سوار گفتن وسرود
تاختند
که مرزهای زیستن
پر از شکوه روشنان
چنان سحر شود ، نشد.
. . .
ودستهای ناروای تهمت و دروغ
به خاک و خون هر پرنده
- آشیانه ساختند
. . .
کنون معلمان کودکان ساده دل
چو راهیان راه پر مخافت غمین
چو کورهء بزرگ آفتاب ، تنگداز
زدرسخانه سوی نور رفته اند
صدای شان که زنده گیست
چکامه یی برای زیستن
سروده یی برای غنچهء لبان مان
رازق رویین
bottom of page

