top of page

کاشکی با بوسه ای قلب مرا مهمان کنی
جرعه جرعه با غزل در شعر من طوفان کنی
دردها دارم به دل از رازهای سر به مُهر
با نفس هایت سکوت سینه را درمان کنی
کاش بگذارم سرم را بر ستون شانه ات
شانه را از هق هق دل ، بسترِ باران کنی
عهد بستی تا که باشی همدم و هم سایه ام
کاشکی حال خوشت را وقف آن پیمان کنی
می گذارم جان خود را در کف دستان تو
تا مبادا جان خود را بهر دل قربان کنی
باور خورشید فردا را برویان در دلم
تا تن تردید را سرریز از ایمان کنی
تو فقط تاج سرم باش و نگین افتخار
تا مرا چون شاهباز خطه ی گیلان کنی
#زیبا_حسینی_جیرندهی
bottom of page

