top of page

چند دهان بدهکارم
به لب‌هایت
و به لبخندت که تکلیف روزهایم را روشن می‌کرد

بدیهی است
گله‌ای گوسفند
اگر
راه افتاده در ماه
و دست من هنوز از موهای تو کوتاه است

بدیهی است
از به دست آوردن به دور افتاده‌ام
اگر
یک جفت ماهی
در سرم موج برداشته
و پاهایم از عمق رودخانه خشک برگشته‌اند
بلاتکلیفِ زخم‌های گذشته‌ام...

سحر رحیمی

bottom of page