top of page

《سحرکریمی》

به لبخندت، که تکلیفِ روزهایم را مشخص می‌کرد
و لب‌هایت...
چند دهان بدهکارم.

بدیهی است اگر گله‌ای گوسفند، راه افتاده‌ در ماه
و دست‌هایِ من، هنوز از موهایِ تو کوتاه‌ست؛
من، از «به‌دست‌آوردن» به دور افتاده‌ام.

یک جفت ماهی،
در سرم موج برداشته
و پاهایم، از عمقِ رودخانه، خشک برگشته‌اند.

بلاتکلیفِ زخم‌هایِ گذشته‌ام؛
سطحِ پوستم،
تهِ قلبم
و سرم، که زخمی‌ست مجزا.

رفته‌ای...
دسته‌ای پرنده، از باریکه‌یِ میانِ دندان‌هام عبور کرده
و دهانم را برده‌اند.
#خانقاه
#ادبیات_فارسی
#ادبیات
#دری

bottom of page