
سراج الدین سراج
نور چشم اهل هنر و ادب، جناب استاد سراج الدین سراج فرزند ملا عبدالله، متولد قریه گلدان ولسوالی تولک ولایت غور است. مکتب را تا ختم صنف سوم در چهارراه و از صنف چهارم الی دوازدهم در لیسه سلطان علا والدین غوری در چغچران سپری نمود و تحصیلات عالی را در فاکولته ادبیات و علوم بشری پوهنتون کابل در رشته هنرهای زیبا در سال ۱۹۷۸ تکمیل نمود. در ختم تحصیل به صفت استاد رشته هنرهای زیبا در آن فاکولته قبول شد و سالیان چندی را در آنجا به شغل تدریس سپری کرد.
وی در سال ۱۹۹۲ افغانستان را ترک گفته و به کشور کانادا آمد و تا اکنون در کانادا زندگی میکند. فعالیتهای هنری در افغانستان و کانادا داشته که جمعاً ۱۵ تابلوی نقاشی را به شفاخانه عمومی شهر ونکوور دو سال قبل نقاشی نمود و شش تابلوی بزرگ را در یک کمپوزیشن دایروی به قطر تقریباً چهار متر در یک سقف گنبدی شکل کار نمود که این پروسه بیش از شش ماه طول کشید. قابل ذکر است که این نقاشیها انکشاف علوم طبی را در قرون ۱۶، ۱۷، ۱۸ و ۱۹ نشان میدهد.
جناب استاد اشعار دلنشینشان میتواند با قوت معنوی تمام آن غمی را در دلها و روانها زنده نگهدارد که بدون آن، انسان به مفهوم واقعی آن نمیتواند در انظار به حیث انسان رسالتمند عرض وجود نماید. به تعبیر دیگر، جوهر انسانیت صرف با موجودیت این غم درخشش معنوی و حقیقی خود را متبلور میسازد.
اینک نمونه کلامشان:
شنیدم جنگلات دامن کهسار خشکیده
چه گوی از گل و سبزه که آنجا خار خشکیده
نم باران ز ابری تر نشد تا تر کند کامی
ز وحشت اشک چشم مادر غمدار خشکیده
شنیدم جمله مرغان چمن را در قفس کردند
بباغ آن سرو آزادی بن دیوار خشکیده
درختان رازغم چون بید مجنون شاخه درزیراست
ز قطع ریشهاش آن شاخه پر بار خشکیده
هزاران بیگنه بیدست و بیپا گشت در آنجا
کجا دیده کسی آن بازوی طرار خشکیده
مجال انکشاف مغز روشن گر میسر نیست
تحجر حاکمیت میکند افکار خشکیده
خدا هم از روند ملک ما در حیرت افتاده
چو میبیند که در آنجا پلان کار خشکیده
**خطاب به نوجوان وطن**
نو جوان وطن ای نوگل خندان برخیز
ای عزیز دلم ای بچه افغان برخیز
وارث آریَن و ملک خراسان برخیز
بهر بر بادی این دستهیی شیطان برخیز
سخت محتاج تو، آن کشور آبایی تو
چشم بر خدمت تو، قوت و دانایی تو
اشک غم بر رخ هر مادری گردیده روان
آه مظلوم رسیده است به هر کنج جهان
بینوایان همه از دست ستمگر به فغان
غارت و چور کنند بیخردان، دونصفتان
قلب مردم بشکست این همه ظلم و همه جبر
بعد ازین حرف گوارا نبود، طاقت و صبر
سالها شد که وطن در گرو اغیار است
نیروی حاکم ما دزد و خیانتکار است
خلق بیچاره از این دزد و دغل بیزار است
نیروی تازه و صادق بوطن در کار است
نفع از این وضع برد، دشمن دیرینهی ما
هست در حسرت و غم، شنبه و آدینهی ما
سوی آن خطه مخروبه و ویرانه نگر
سوی نوکر صف و بند بیگانه نگر
سوی خود کامگی و شیوه خصمانه نگر
سوی آن ملت بیچاره و بیخانه نگر
نسل روشنگری باید که شود دست به کار
نیروی تازهای باید که نماید پیکار
چشم امید زن و مرد وطن سوی توست
مادر داغبدل، سخت دعاگوی توست
جهل بزدای که آن باعث اندوه تو است
دانش و فضل و هنر، قوت بازوی توست
باعث فخر به این ملت افغان گردی
خادم خاک وطن شهره دوران گردی
نوجوانان! تو به گلشن عمل تیشه مکن
کار نابخردی چون خیل ستمپیشه مکن
طالب علم و فضیلت شو و اندیشه مکن
جز به آموزش دانش راهی را پیشه مکن
باغ و راغ وطن از دست تو پر گل بادا
شاخه سرو چمن، لانهیی بلبل بادا
تو به تحریک کسی کار خطایی نکنی
به هر بیگانه گهی بانگ درآیی نکنی
خدمت اجنبی را شام و پگاهی نکنی
به هر خدمت بوطن چون و چرایی نکنی
نو جوانا! تو زمردان دلاور یاد آر
تو زم محمود، ز احمد شاه و اکبری یاد آر
مبتلا بر مرض بغض و حسادت نشوی
نزد هر ناکسی خم، به رعایت نشوی
سعی کن در روش خویش ملامت نشوی
مرتکب با عمل زشت و خیانت نشوی
گر تو آراسته با زیور دانش باشی
عاری از خجلت و دورنگی و از غش باشی
میتوانی که شوی باعث آبادی ملک
میتوانی که شوی عامل آزادی ملک
میتوانی که پس آری تو همه شادی ملک
میتوانی که شوی ناجی بربادی ملک
تو اگر همت و مردانگی را پیشه کنی
اندکی بهر خود و میهنت اندیشه کنی
میشوی قدر به نزد همه اتباع وطن
مرد و زن و صف تو گویند همه در میهن
پس تو آراسته با زیور دانش کن، تن
نو جوانا! شنو این حرف پر از مهر زمن
علم اگر هست ترا، زندگی آسان گذرد
عمر جاهل همه جا سخت و پریشان گذرد
**دعای مادران**
از دعای مادرم چتری بسر دارم همیشه
بوی او را همچو بوی مشک تردارم همیشه
لایلای مادرم را از زمان کودکی
چون درودی، وردهرم شام و سحر دارم همیشه
گوهر ناب ادب را داد اول او بمن
وز عنایتهای تعلیمش هنر دارم همیشه
جسم و جانش متصل بودی بجسم و جان من
من ز بال مهر مادر، بال و پر دارم همیشه
قصهها میگفت با من تا روم با خواب ناز
بس حکایتهای شیرنش زبر دارم همیشه
بهر حفظ جان من در دفع انواع بلا
از دعای مادر خود من سپر دارم همیشه
سِرسری مشمار اندرزهای مادر ای عزیز!
من ز پند مادرم در و گهر دارم همیشه
قیمت و مقدار مادر را پسر باید شناخت
این نصیحت را به گوشم از پدر دارم همیشه
من رهین زحمت بیداری شبهای او
خاک پایش سرمه چشمان تر دارم همیشه
خواب دیدم مادرم یکشب به من این نکته گفت
کز فراقت داغها اندر جگر دارم همیشه
گوهر نابی ز دستم رفت آسان ای دریغ
در دل خود داغ حرمان و شرر دارم همیشه
گرچه او غایب زمن شد لیک همراه من است
من به چشمان پر از مهرش نظر دارم همیشه
**ماتم و جنگ**
هر گوشهیی دنیا نگری ماتم و جنگ است
صاحی نبود تا که دکانداری رنگ است
آنجا که صلاح است کجا صلح پدیدار
هر شب خبر از کشتن با توپ و تفنگ است
آنجا که ستمکار کند عدل و قضاوت
قانون و عدالت همه چون حرف جفنگ است
آنجا که به هر رنگی تفوق طلبیهاست
صد حادثه زاییدهیی اشخاص دورنگ است
آنجا که تملق شده است رونق بازار
شمشاد قدان پیش ددان ثامت چنگ است
آنجا که بود قافله سالار پیاده
قاطر به جلو تا زد و اسپان همه لنگ است
آنجا که دهان از کس و حرف از دیگری هست
نه جای سخن گفتن مردان زرنگ است
اندیشه خمود است و خرد قدر ندارد
شیران همه روباه و شغالان چو پلنگ است
اندیشهیی فردا چه کنیم وقتی که ما را
از وضع اسفبار کنون کلهیی منگ است
کی ماهی کوچک ببرد جان به سلامت
بحری که در آن خفته به هر گوشه نهنگ است
تا جنگ بود چور وستم رونق ملک است
از بهر برائت همه گویند که جنگ است




.png)