top of page

| سید ظاهر موسوی |

زخم دارد سینه‌ام، با درد عادت کرده‌ام
با هوایِ دود و خاک و گَرد عادت کرده‌ام

روزِ بد، مردی ندیدم در کنارِ خویشتن
در میانِ این‌همه نامرد عادت کرده‌ام

گریه‌هایم را به‌ زیرِ برف و باران خورده‌ام
با گلویِ خشک و بغضِ سرد عادت کرده‌ام

گاه می‌بازم خودم را در مسیرِ زندگی
مثلِ مُهره رویِ تختِ نرد عادت کرده‌ام

خواستم از خود بسازم یک «مَنِ» بهتر، ولی
من بدونِ هیچ دستاورد عادت کرده‌ام

bottom of page