top of page

نمونه شعرگهربارسیدحفیظ الله جان (غافل) ولدسیداعظم جان ولدسیدعبدالعظیم ولدمیرسیدعبدالخالق آثم
مشهوربه ملاجان ازاحفاآثم صاحب:
بشنوازمن یک حکایت ای پسر
گوش وهوش خونمابااین خبر
آن امیروقت شیخ روزگار
سیدی پاکیزه والاگهر
سیداکبرشاه بسط صاحبی
چشم اوازعشق حق می بودتر
شعرهای جدخودچون می شنید
شوق اوهرلحظه می شدبیشتر
آخرعمرآن امیرمحترم
گفت اندرسینه دارم صدشرر
آرزوی شعرهای صاحبی
دارم لیکن همی ترسم مگر
می برآیدجان زقالب ناگهان
یاکه ازمستی شوم دیوانه تر
گربخوانند نزدمن زان شعرها
پاره خواهدشدمراالخت جگر
تاکه روزی یک خوش الحان فصیح
نزداوبرخواندشعرچون شکر
گشت مجذوب آن شهی عالی مقام
نعره یاهوکشیدآن پرهنر
مست شدازجام عشق بی خودی
تیرعشق اندردلش شدکارگر
چندبارالله گفت بی هوش شد
مرغ روحش ازقفس بنمود پر
دل بدلبرجان به جانان دادزود
جانب دارالبقا کرداوسفر
هرکه جولان کردرمیدان عشق
تیغ عشق ازوی جدابنمودسر
ترک جان کردن طریق عاشق است
لیک ازغیبش دهدجای دگر

bottom of page