
سید محمد شکیبا
محترم سید محمد، متخلص به شکیبا، باشنده قریه کبوتر خان ولسوالی تولک ولایت غور است. وی علوم دینی را بصورت خصوصی نزد عالمان محل خود فراگرفته و همچنان در همان قریه زندگی میکند. شکیبا از جوانی به شعر و شاعری علاقمند بوده و سالها است که اشعار عارفانه، تصوفی، مناجات و اشعار انتقادی میسراید.
نمونه کلام
برو قاصد بگو میر عسس را
گرفتی بیرو بار پیش و پس را
نصیحت میکنم گر گوش گیری
مرنجان ای عزیزم هیچکس را
غنیمت میشمار هر لحظه از عمر
بیهوده مگذرانی یک نفس را
اگر بحر محیطی در بزرگی
بسر چون گل دهی جا خار و خس را
بهر شغلی که گردیدی موظف
فراموشت نسازی داد رس را
بمیدان ظلم ای عزیزم
گمانم تیز میدانی فرس را
همی ترسم رسد آخر بحالی
که رم داده نتانی یک مگس را
اسارت مشکل است جان برادر
شنو آن ناله مرغ قفس را
اگر قدرت ز حزب دیگری شد
مگر مسکن کنی بند ورس را
اگر یاد از قبر و گور داری
بیا بگذار این حرص و هوس را
قناعت کن به حال بینوایی
مکن جمع پیسه پنزه ولس را
ترا پیغام کردم که بیایی
ندانستی مگر تو دلت رس را
شکیبا طالب راه خدا باش
مرنجان بعد ازین مور و جرس را
---
یاد ایام که ما را شیوه بیباکی نبود
در میان ما کسی چرسی و تریاکی نبود
هر کسی با پیشه آبایی خود شاد بود
این قدر قتل وقتال اندر سری چوکی نبود
رشته قومی و خویشی بود محکم هرکجا
این همه مکرو دغل چم و چالاکی نبود
نام از حزب و گروه فارسی و افغان و غیر
از خبرهای جهان هم هیچ کس حاکی نبود
شالی و گندم و جو و خربوزه
در زمین از چرس و بنگ تریاک خاشاکی نبود
هرقدر در قریهها تفتیش کردی پی به پی
هیچ کس در پیش هیچ کس شاکی نبود
ریش را سنت شمردن عقیده هر یکی
عادت و رسم جوانان همچو دلاکی نبود
جمله باهم چون برادر بود افراد وطن
در میان فرق ز فارسی یا از تولکی نبود
کینه و بغض و حسد کم فتنه و آشوب گم
چون به شیطانی کمربسته کسی داکی نبود
هرچه بنمودی سفر در شهر و دهک
سیت موتر شاخ، سیکل ساز و غیچکی نبود
بود مارا عالم و قاضی محکم در امور
فیصله در نزد هر ناآشنا چوبکی نبود
گریکی را بد شمردی بعضی کارش خوب بود
از همه اعمال نیک آری به این پاکی نبود
با تا سفر یاد ایام گذشته میکنم
این مصیبتها و بدبختی و غمناکی نبود
ضرب و ستم، قتل و غارت، ترک فرض و واجبات
ای شکیبا جرئت هیچ آدم خاکی نبود
---
تا شدم من آشنا در کار و بار زندگی
دایماً در مشکلات گیر و دار زندگی
فارغ از چون و چرا و کیف و کان اندر عدم
سوخت سر تا پای ما این بهار زندگی
تا امانت را قبول کردیم از روز نخست
دوش ما باشد ضعیف، سنگین بار زندگی
بعضی اندر بستر امراض بعضی در قبور
نیست چاره آخرین این است کار زندگی
تابکی مغرور میگردی عزیزم در جهان
تو نمیبینی وفا هرگز ز یار زندگی
قرنها بگذشت خلق خفته در زیر زمین
بود آنها مثل ما امیدوار زندگی
ایکه با قدرت رسیدی مردم آزاری مکن
تا بماند پا بجا این اقتدار زندگی
دل بر این دنیا مبندی، نیست اقامتگاه تو
بینهایت سست و باریک است تار زندگی
یکدمی از مرگ خود غافل نباید بودنت
نزد عاقل نیست یکدم اعتبار زندگی
تا نصیب ما شود گلزار فردوس برین
رنجها باید کشید در روزگار زندگی
حب دنیا میبرد از قلب ذوق آخرت
با خبر باشی ز هر گوش و کنار زندگی
در فقارت صبر مکن ای شکیبا دایما
هست در دنیا فقیری افتخار زندگی
---
نصیب خود دیدم اندوه و غم را
گوشه غربت و دو چشم نم را
زیاران گذشته دیده بودم
صداقت قدردانی بیش و کم را
ولی فعلاً نمیبینم به دنیا
رفیق صادق بی مکر و چم را
ز یاران زمانه نیست امیدی
بجز اینکه برنجاند دلم را
کسی را با کسی دوستی نباشد
بجز دوستی دینار و درم را
بظاهر بینی از اهل صلاح است
به باطن دارد او صد پیچ و خم را
دو دهه شد ندیدیم شادمانی
به این کشور بجز جور و ستم را
بخواهی گر کنی سیر و سیاحت
بسوی که تو بگذاری قدم را
شکیبا صبر را میکند تو پیشه
نمیبینی فساد دمبدم را
---
اگر سازی به دنیا ظلم پیشه
بدست خود زنی در پای تیشه
ز حشر و نشر و محشر یاد میکن
در آنجا هرکسی حیران خویشه
به دارایی و مال و ملک و منصب
چقدر روز و شب هستی به نیشه
ازین غافل که اینها را بقا نیست
به غفلت روزگارت تیر میشود
ناگهان مرگ آید با سراغت
دل از غمهای دنیا ریشه ریشه
نمیبخشد در آندم توبه سودی
ندامتها کشی دایم همیشه
خاطری در هم و دینار دنیا
زدی خود را به کوه و دشت و بیشه
چقدر پیسهها از بعضی اشخاص
فدای چرس و خمر یا حشیشه
گنهکاران به موقفها بمانند
مداماً متقین با صف پیشه
شکیبا وقت رفتن گشته نزدیک
درخت عمر شد بی شاخ و ریشه
---
به هرسو بنگری دود است امروز
فساد و فتنه موجود است امروز
مصیبت هست از هر گوشه با ما
نه اوضاع رو به بهبود است امروز
نمانده با کسی عهد و وفایی
صداقت جمله مفقود است امروز
همه با یکدیگر گشته در آویز
دیانت خیلی کمبود است امروز
شده قرن که جنگ جریان دارد
طریق صلح مسدود است امروز
ز جایی نشنوی اخبار خوبی
سماع هر بدی زود است امروز
چنین وضع به هیچ کشور نباشد
بما این حال محدود است امروز
بعضی آبادیها و باغ و بستان
ببین که جمله نابود است امروز
ازین وضع که اندر کشوری ماست
بجز از نقص چه سود است امروز
شکیبا هست گفتار تو صادق
مگر قول تو مردود است امروز
---
دل من، ایدل من، ایدل من
که آخر قبر باشد منزل من
سفر پیش آیدم باسوی عقبا
بدوش چهار کس آن محمل من
اگر باسوی من آید عزیزی
نبیند او بجز مشت گل من
ببیند گنبدی از خاک و از سنگ
که از دنیا همین است حاصل من
مقیم منزل تا ریک و تنها
نباشد هیچ کس هم محفل من
که کارم را کند بسیار مشکل
همین قلب سیاه غافل من
تضرع میکنم با خالق پاک
که او آسان کند هر مشکل من
الهی عفو فرما جرم من را
نه من تنها تمام فاضل من
شکیبا امیدوار است وقت مردن
که گردد رحمت حق شامل من




.png)