top of page

شایان فریور
خوشحال می‌آیی و ناخشنود می‌مانی
کج می‌کنی، وا می‌کنی هر سو دهانت را
حرفی نداری و دهانت زنگ می‌بندد
از بس که این‌جا کس نمی‌فهمد زبانت را

با ترجمان از مولوی گفتی و از حافظ
نامِ تمامِ مرده‌ها را کرده‌ای از بر
ثابت کنی تا گنج داری در درونِ خود
باید که این‌جا رو کنی هر استخوانت را

از قندهار آورده‌ای با خود اناری را
با سیبِ سرخ آموختی چاقو کشیدن را
گیلاس از مشتِ تو می‌ترسد، پذیرفته
با رنگِ خود روشن کند خونِ رگانت را

پشتِ قطار افتاده‌ای و عکس می‌گیری
در شیشه‌ها پیدایِ ناپیداستی، امّا
با کمره‌ات از سایه‌ها حرفی نمی‌گویی
تا زیرِ پایِ خود بگیری کسرِ شانت را

زنبورها را در کنارِ گل نمی‌خواهی
تنها عسل را لایقِ تقدیر می‌دانی
ظرفِ تو زهرآلوده است از نیشِ آدم‌ها
باید که اول می‌شکستی مرتبانت را

شب‌ها کنارِ ماه می‌خوابید رویایت
خورشید را یک دوست می‌پنداشتی، امّا
حالا گلیم‌ات که به رویِ خاک افتاده
از نردبان پایین بینداز آسمانت را

پا می‌گذاری در مسیری که نمی‌خواهی
دنیا سیاهی می‌کند در پیشِ چشمانت
کلکین به کلکین می‌روی، امّا نمی‌بینی
در کوچه‌ی تاریکِ تنهایی، جهانت را

حالا که از بی‌تابی‌ات در تابه افتادی
ماهی بمان، عادت بکن با سوختن‌هایت
با آن‌چه روغن می‌کند با تو بساز، امّا
باید که با زخم زبان بندی دهانت را

بیگانه با تو تا ابد بیگانه می‌ماند
با ریشه‌ی خود با تبر از گفتگو نگذر
این ریشه با تو می‌رود تا عمقِ بربادی
بیگانه تنها گوش می‌گیرد بیانت را
_________
| شایان فریور |

سلام از من به مهتابی که در شب‌ها نمی‌آید
درین شب‌ها که حتی بویی از فردا نمی‌آید

تو را در خواب می‌بینم که خوابم را نمی‌بینی
به کابوسی که من افتاده‌ام، رویا نمی‌آید

تو «بازی» می‌دهی خود را که با دیوار می‌جنگی
تو می‌خواهی بیاید روشنی، اما نمی‌آید

دل از فریاد بردار و به دلتنگی قناعت کن
قیامت بر سرت با طبل و با سرنا نمی‌آید

به روزی می‌رسد کارت که کار از کار بگذشته
که جز رفتن، به فکرت آمدن حتی نمی‌آید

تو را غربت میان جنگلی شاید رها کرده
اگر فریاد خاموشی‌ات از صحرا نمی‌آید

دو سه یار دگر دارد غم دور از وطن بودن
به دیدار مهاجر سایه‌اش تنها نمی‌آید

بخواب، آغوش خود را با خیال نور روشن کن
به شب‌هایی که دیگر ماه کم‌پیدا نمی‌آید

مرا ای بحر خاموشی مران از دامن موج‌ات
اگرچه راه من از جانب دریا نمی‌آید

________

| شایان فریور |

از شانه‌هایم دانه‌دانه برف می‌ریزد
دنیا سیاهی می‌کند در پیشِ چشمانم
سردی گرفته استخوانم را؛ در این بیرون
یک میله‌یِ کوبیده بر دیوارِ زندانم

می‌بندم و کم می‌کنم شوقِ تماشا را
«کلکین» نمی‌خواهد که با من روبه‌رو باشد
کم می‌کنم، کم می‌کنم، کم می‌کنم از خود
یک قطره‌ام؛ وقتی نمی‌ریزم، فراوانم!

تلخیِ اوقاتِ خودش را کشته، این قاتل
هاون‌به‌هاون رفته و کوبیده مغزش را
چسپیده‌ام در کام‌تان شیرین شوم، یعنی
ترسیده‌ام از سرنوشتِ تلخِ «تلخانم»

طعمِ دهانم یادگارِ قندِ بغلان است
لب‌هایِ من از لبلبویِ فارسی، شیرین
گاهی اگر یک کوهِ وحشی می‌شوم پیدا
من خانه‌یِ گنجِ فراوانم، بدخشانم

باید کتابم را بخوانم تا بیاموزم
از روزهایِ رفته و نارُفته درسم را
آن‌گونه که باید به دست آرم، نشد حاصل
آن‌گونه که باید بیاموزم، نمی‌خوانم

می‌بندم این آینه را، شعری نمی‌خواند
از روزگارِ شاد و از آینده‌ای زیبا
مردی که با من روبه‌رو ایستاده است اینجا...
من دیده‌ام او را؛ کجا؟ اما نمی‌دانم؟!

bottom of page