
| شریف حکیم |
گوشتهایم را شترهایِ بیابان خوردهاند
بندبندِ استخوانم زیرِ دندانِ خر است
خانهام یک جنگلِ وحشیست با صد گونه وحش
آن که وحشیتر به جنگل بود، حالا رهبر است
دستهایم خالی و اما دهانم پُر ز شُکر
فقر را با آبِ زمزم در دهانم ریختند
بعد با قمچین و با شمشیرهاشان در دو دست
پوست را هم از ستونِ استخوانم ریختند
جال از اوهام بافیدند دورِ کلهها
در سری برنامهای دیگر بهجز تکرار نیست
سر به پایِ همدگر گفتند: «همچون سبحه باش،
گر بهجز دنباله رفتن، حالِ ما را کار نیست»
در خمِ هر کوچه یک گلدسته میآید به چشم
در هوا بویِ دعایِ التحیات و قنوت
بر لبِ گلدسته میجوشد صدایِ قال و قیل
از زبانِ کوچه اما جیغ میچیند سکوت
مردها در قریهها الحمدلله زندهاند!
آنچه در هر لحظه میمیرد، همان مردانگیست
آن که چون شهباز پَر میزد به پندارِ خودش
حال در کنجِ قفس چون مرغهایِ خانگیست
میروم تا دخترم را شاملِ مکتب کنم
قفلها با طعنه میگویند: «مکتب بسته است»
چشمهایِ دخترم با قفلها شد در ستیز
دیدمش اما که در این جنگ، خیلی خسته است
دخترِ همسایهام کودک، ولی از دستِ شرع
چادرِ سبزِ نکاحِ شیخ را پوشیده است
دستهایش مثلِ شاخِ نلغه در یک لرزه و...
در نهالِ آرزویش شاخهها خشکیده است

