top of page

| شکیلا شعله |
ما را ز وعده، غیرِ وعیدی نمیرسد
در روزِ عید، جز غمِ عیدی نمیرسد
باید چهگونه رد بشوم از مغازهها؟
وقتی که پولِ من، به خریدی نمیرسد
باید فقط به دامنِ تو اکتفا کنم
دستم به دستهایِ تو، دیدی؟ نمیرسد
شاید که دست شست و گذشت و گذاره کرد
از این سرایِ کهنه، نویدی نمیرسد
از هر طرف که در زدم، آن خانه قفل بود
دستم چرا به دستهکلیدی نمیرسد؟
در انتظارِ سرزدنش سوختیم و حیف!
پرسیدم از درخت: «رسیدی؟...» نمیرسد
bottom of page




.png)