top of page

غزل نو

امكان نداشت خنده برايم بياوريد؟
يا لااقل حکایتِ غم، كم بياوريد

بر زخم هاى كهنه ى اين روح خسته ام
امکان نداشت آیه ی مرهم بياوريد؟

از كوچه هاى سبز بهشت خيالتان
يك خوشه گندم از دل آدم بياوريد

هرشب مرا به دست سكوتی شكسته ايد
آهی برای بغض گلو هم بياوريد

شيرين کنید با عسلِ خنده هر لبی
آخر چرا به محفل گل سم بياوريد!

بر صفحه هاى دفتر تنهايى شبم
لطفى كنيد و واژه ى همدم بياوريد

در كوچه هاى زرد و خزان دیده ی دلم
صبحِ بهار را همه نم نم بياوريد

پژمرده اند باغچه هاى اميد ما
يك قطره از ترنم شبنم بياوريد

شايد هنوز پنجره اى باز مانده است
نورى ز جنس معجزه يك دم بياوريد

#شگوفه_باخترى
ملبورن ١٥/٥/٢٠٢٦

bottom of page