top of page

| زنده‌یاد صادق عصیان |

اول آواره، سپس در همه‌جا آواری
در جهانی که جهنم شده از دشواری

گَردِ گُم‌گشته‌یِ گیتیِ گرفتارِ گَزَند
ذره‌یی، زهرِ فراق است به خونت جاری

خانه‌ات مأمنِ گرگان و گرازان شده؛ تو
مولوی‌وار به تَرکِ وطنت ناچاری

بیشه‌یِ بوم و بلا گشت، کنامِ کفتار
زادبومی که دچار است به خصم و خواری

سرزمینی که حوالیِ هیولاها شد
گشته خلقی که گرفتارِ سگانِ هاری

بس‌که با تیغ و تبر هم‌نفسی، هر چه بهار
لاله روید تو به هر جا که قدم بگذاری

سخت و سنگین‌تر از این نیست که خون‌آشامان
ساختند از وطنت مسلخِ آدم‌خواری

پشتِ‌هم طبلِ تمامت‌طلبی می‌کوبند
مایه‌یِ درد و دریغ است چنین پنداری

بارها تشتِ فزون‌خواهی‌شان افتاد از
بامِ تاریخِ تَهَوُّع‌زده‌یِ غدّاری

ناگزیری به گریزان شدنت منجر شد
هجرِ تحمیلی و تلخ است، چه‌سان تاب آری؟

پاره‌هایِ دِگرت مانده پراکنده و پاش
پشتِ درهایِ فروبسته، پَسِ دیواری

حجمِ صد مثنوی از فرقت و دوری، فریاد
دوری از یار و دیاری که عزیزاند، آری!

باید از غربتِ ناخواسته نالی، وقتی
طرد و تبعید شوی، کوچ دهند اجباری

پونه‌یِ پَرتِ پناهندگی‌ات گپ دارد
تو گیاهی و به گلخانه تعلق داری

هر که پرونده‌یِ خود آوَرَد این‌جا و تو نیز
برگی و برگه‌یِ بربادیِ خود بسپاری

آن‌ طرف بار و بَرت رفت به یغما، این‌جا
چون درختی که برون کرده سر از نجّاری

آنچه از خاکِ به‌خون‌خفته‌یِ خود آوردی:
آه و افسوسِ نفس‌گیر و غمِ بسیاری

سینه‌یِ سوخته از درد و دریغی و دِگر
روحِ مجروح و تنِ تب‌زده و بیماری

قدری اعصابِ به‌هم‌خورده، دلِ خُرد و خمیر
مشتی از جمجمه‌یِ ریخته از حفّاری...

گرچه از خُردترین مژده‌یِ خوش، خرسندی
خورده‌ای لیک تو صد زخمِ کلان و کاری

از کنارِ همه لبخندزنان می‌گذری
آه، حالان‌که تو بر گریه ضرورت داری!

bottom of page