top of page

خراشیده روح و روانِ مرا غم
به بینی رسانیده جانِ مرا غم
شب و روز من بی مَهُ و آفتاباند
کدر کرده است آسمانِ مرا غم
برآنم که بگریزم از جور گردون
ولیکن گرفته توانِ مرا غم
تهمتن جوان بودم و رزم دیده
شکسته کنون استخوانِ مرا غم
نرفتهست آب خوش از حلق پایین
عجین کرده با زهر نانِ مرا غم
به هر سمت دنیا پراکنده کرده
رفیقان پیر و جوانِ مرا غم
نه، دندان به روی جگر میگذارم
الهی! نبندد دهانِ مرا غم
ظریف رستمی
bottom of page

