
پیش از آنکه شب
آخرین ستارهاش را از یاد ببرد
پیش از آنکه ساعتها
به سکوتِ سردِ دیوارها تسلیم شوند
میخواهم
در پوستِ روشنِ جهان
نفسی بکشم
که بوی امید بدهد
میخواهم
در تختسنگِ روزگار
چشمهای باشم
که راهش را
میان شکستها پیدا میکند
میخواهم
به مهربانیِ کوچکی وفادار بمانم
که در مشتِ هیچکس جا نمیشود
اما دستهای بسیاری را
گرم میکند
در این عصرِ تلخ
که خبرها مثل تیرهای بینام
از هر سو میرسند
در این جهانِ خسته
که گاهی دلش میخواهد
روی زانوی کسی گریه کند
من هنوز
به جستوجوی روشنایی میروم
همان روشناییِ بیادعا
که در چشم آدمهایی پیداست
که زخم دارند
اما هنوز
مراقب زخم دیگرانند
میخواهم باشم
نه چون سایهای کنار جاده
که چون پنجره یی نیمهباز
رو به هوایی تازه
رو به صدایی که میگوید
زندگی
هنوز
از ما چیزهایی میخواهد
و من
تا آخرین لحظه
تا پیش از فرو افتادنِ پرده
به خواستنش
ادامه میدهم
عارف بسام

