top of page

ناگهان چوکی ها خالی شدند
و نام عزیزان
از دهان تقویم افتاد
جوانی مثل بخار چای
از لبهی پیاله پرید
حواس ما به ساعت بود ، نه به گرما
چای سرد شد
از بس گفتیم بعدآ مینوشیم
چروک ها آرام ، اما مُصر
روی صورت ما خط کشیدند
و راه رفتن یاد گرفت
چگونه آهسته اعتراض کند
نگو بعدأ
که دوست داشتن بماند پشت دروازه
و عشق در گلو بپوسد
این زندگی منتظر ما نمیماند
با زنگ آخر
جمع می کند و میرود
پس عجله کنید
نه برای دویدن
برای در آغوش کشیدن
برای گفتن ، برای زیستن
هیچ چیز را
برای بعد نسپارید
« بعدأ»
گورستان لحظه هاست
عاقله قریشی
bottom of page

