top of page

| عبدالرحیم کریمی |

ترا، ای‌ سیبِ سرخی که فریبِ این و آن خورده!
نمی‌خواهم ببینم، تا تو باشی دیگران‌-خورده

مبادا بر کسی، ای باد! بویش را بیفشانی
گل از آنِ کسی باشد، که چوبِ باغبان خورده

مرا در عشق، چون افتادگان، کاهی نپنداری
که من کوهم؛ کجا یک کوه، از جایش تکان خورده؟

مرا با تشنگی‌هایم، رها کن رویِ لب‌هایت
که در فردایِ عمرِ خود، شوم پیرِ جهان‌خورده

نشان از بی‌نشانی می‌برم، از دیدنت اکنون
نظامِ کوچه‌تان حالا، که در دستِ سگان خورده

چه می‌شد چشم‌هایت را، به خونم مست می‌دیدم؟
چو گرگانی که چسبیده، به جانم تا توان خورده

bottom of page