top of page

عبدالشکور دهزاد
محترم الحاج عبدالشکور متخلص به دهزاد شاعر نخبه ولایت غور در ۱۸ جوزای سال ۱۳۴۰ در قریه باغ نو ولسوالی تیوره ولایت غور در یک خانواده متدین و علم دوست پا به عرصه حیات گذاشت. محترم استاد دهزاد دوران مکتب را در فیروزکوه مرکز ولایت غور به انجام رسانید و در سال ۱۳۵۸ از صنف چهاردهم موسسه تربیه معلم ولایت هرات فارغ شد و در سال ۱۳۵۹ بحیث معلم در لیسه سلطان علاوالدین غوری مقرر شد. بعدآ به پاکستان مهاجرت کردند و از سال ۱۳۷۲ بدین سو در هرات زندگی می‌نماید و شغل آزاد و تجارت دارند. مشوق اصلی شان در عرصه شعر و ادب، شعرخوانی پدربزرگوارشان بود که همه روزه اقلایک الی دو و حتی چندین شعر از هفت اورنگ جامی یا گلستان سعدی و حافظ را به آواز بلند و با خود در خانه می‌خواند و این آواز رسا و پر سوز گداز از همان آغاز کودکی در تاروپود وجودش ریشه بسته و علاقه‌مندی‌اش به شعر و ادب گره زده بود و تاکنون هم همراه با یاد و آواز و صدایش و آن طرز کتاب خوانی‌اش چون صحنه زیبا و با معنایی در صفحه ذهنش مجسم می‌شود. تالیفات استاد امروز از شهرت خاص برخوردار است که عبارتند از کتاب چهارباغ و یکصد و یک سلام.

اگر می‌شد پدر دیشب بیادت گریه می‌کردم
همه شب تا سحرگاهان برایت گریه می‌کردم
ز سوز شعله‌های آتش غم گر خبر بودم
همی گفتم همه وصف و ثنایت گریه می‌کردم
فدایت می‌نمودم هست بود زندگی ام را
برای آن همه چون و چرایت گریه می‌کردم
هنوزم آن صدای جانفزای توست در گوشم
دل و جانم به قربان صدایت گریه می‌کردم
بپاس آن همه رنج که زین دنیای دون دیدی
هزاران جان اگر بودی فدایت گریه می‌کردم
اگر دانسته می‌بودم من از رنج جدایی‌ها
به قدر آن همه جود و سخایت گریه می‌کردم
بیاد آن دم کاماج تیر اهریمن گشتی
به مرگ ناگهان و زخم‌هایت گریه می‌کردم
دل پرخون تن پرخون برنگ ارغوان رفتی
به خوناب دل بی‌مُدعایت گریه می‌کردم
چه رویا و چه خوابی بود تعبیرش نمی‌دانم
که من افتادم و در خاک پایت گریه می‌کردم
بنالیدم بدر باری خدا دهزاد در شب‌ها
سحرگاهان همه بهر لقایت گریه می‌کردم

ای صبا گر بگذری روزی بسوی ملک غور
یک سلام گو به خلق نیک‌خوی ملک غور
مهد تاریخ کهن را احترام از ما رسان
مردم با همت و با آبروی ملک غور
لحظهء زا و صاف والای غیاث الدین
بگو آن شه والا نشان و صلح‌جوی ملک غور
از علاو الدین غوری گوی و از شان و شکوه
زنده دل سلطان عالی نام‌جوی ملک غور
از منار جام و تاریخش بگو یک قصهء
این بلورین بقعه پررنگ و روی ملک غور
قطب منار آگره خود شاهد تاریخ ما
در جهان سبز است باغ آرزوی ملک غور
منظر چشت است یادی از ابر مردان ما
زان منور مردم شایسته خوی ملک غور
زنده نام آن خواهر ما بود سلطان راضیه
ماه ملک آن دختری آذر مجوی ملک غور
نو جوانان عزیز غور زحمت می‌کشند
تاکه آب رفته باز آید به جوی ملک غور
این رسالت از نیاکان است میراث شما
ای دلاور بچه پر جستجوی ملک غور
حامیان این وطن بودست در عصر و زمان
رزم جویان دلیر و جنگجوی ملک غور
هندو ترکستان و ایران بود زیر خاتمش
در جهان آوازه شد نام نیکوی ملک غور
نو جوانت می‌کند سیر گلستانش یقین
آب حیوان جو تو از جام و صبوح ملک غور
هرچه گویم صد یکی باشد ز وصف تیوره
آن منور دره پر رنگ و بوی ملک غور
شهرها در چشم من بی‌روح و بی‌رونق بود
کی بود (دهزاد) بینم بام و کوی ملک غور
تو ملک غور بینی و خصالش
نوای بلبل و صوت هزارش
صفای کوهساران قشنگش
حریم و دشت و طرف جویبارش
به هر سو سبزه و گل می‌زند موج
به قلب دره و سنگ و حصارش
کجا باشد سفر گردد میسر
بیاسایم دمی اندر کنارش
ببینم عظمت غور کهن را
به جام آن یادگار شهسوارش
دمی از سوز دل خوانم دعائی
به یاد مردم نیکو شعارش
شبی دیگر روم اندر پسابند
به نزد ملت با افتخارش
ببینم برج و بازوی قشنگش
بخوانم لوح مرمر از مزارش
وز آنجا سوی تیور رهگشایم
به غور و قلعه با اعتبارش
به باغ نو شبی مسکن گزینم
که پرورده مرا اندر کنارش
وز آنجا من رهی ساغر بگیرم
بگردم باغ و راغ و چشمه سارش
بیاسایم شبی در سایه باغی
به جمع مردم با کسب و کارش
روم زانجا به سوی شهر تولک
به نزد مردم نیکو شعارش
شبی آنجا گذارم تا دم صبح
ضیاء برگیرم از شب‌های تارش
از آنجا رهگشایم تا دولینه
نشینم ساعتی در سبزه زارش
بگیرم کام دل را از هوایش
بگردم لحظه در مرغزارش
بگیرم ره به سوی مرکز غور
که نامش شاهد عز و وقارش
روم با چهار صده یک روز دیگر
به ملمنج و نلنج و الحصارش
وز آنجا سوی دولتیار گردم
ببینم شرشر و آن آبشارش
دم فارغ شوم از کار دنیا
بخوانم قصهء لیل و نهارش
سپس من لعل و سرجنگل ببینم
شوم همراز خلق چون بیرارش
به کرمان و غزل بالا بگردم
کنم یاد از بیک نامدارش

ز رویای که دیدم از یکی تعبیر پرسیدم
ز اوضاع وطن ترسیده و تفسیر پرسیدم
بگفتا روی خوبی را نبینی زین دوان هرگز
پریشان تر شدم از چاره و تدبیر پرسیدم
بگفتا نیست تدبیری شما را که خود کردید
از آن صورت ندارد التجا تاثیر پرسیدم
شدم حیران ازین تعبیر شیخ و با دل پردرد
برفتم نزد شیخ دیگری تشهیر پرسیدم
بگفتا از سیاست نیست حرف و ادعا اینجا
ترا لایق بود بستن به صد زنجیر پرسیدم
در آخر یک مخالف دیدم و گفتم چرا دیگر
تو می‌گویی و من هم نعره تکبیر پرسیدم
چرا ناحق بجان یکدیگر افتاده‌ایم اینجا
بر آشفته بر آمدم سیه چون قیر پرسیدم
بگفتا این همه ز اعمال بد پیدا شود دانی
به قلب من جوابش گشت بس جاگیر پرسیدم
بلی حرف موافق با کلام حق تعالی گفت
عمل باشد ملاک این همه تحقیر پرسیدم

اندر این دور و زمان الدنگ بودن بهتر است
بیسواد و پوچ و بی‌فرهنگ بودن بهتر است
چوب دربان می‌خورد هر عاقلی در این دیار
من که می‌بینم به والله منگ بودن بهتر است
خون ملت می‌خورد این لشکر صلح‌آوران
از چنین صلح هزاران جنگ بودن بهتر است
در دفاع مملکت از راکت بیگانگ
دامن پر از کلوخ و سنگ بودن بهتر است
عقل رفته از سری این رهبران خودستا
زد شان پوسیده لاش و لنگ بودن بهتر است
کج‌کجک باید که رفتن تا مقامات بلند
راست بودن نی بلی خرچنگ بودن بهتر است
شعر تو (دهزاد) عاری باشد از رنگ و ریا
رنگ‌ها از دیگران بی‌رنگ بودن بهتر است

ای کاش که در کشور ما جنگ نمی‌بود
یک هم وطنی خسته و دلتنگ نمی‌بود
در دایره و دفتر ارباب سیاست
بی‌پا و سر و امی و الدنگ نمی‌بود
کوه و کمر و دشت و دمن تا دل صحرا
از خون شهید این همه گلرنگ نمی‌بود
ای کاش میان همه این ملت مظلوم
این فاصله‌ها کم شده فرسنگ نمی‌بود
در منظر قاموس وطن همدل و همسو
سمت و نسب و قوم به فرهنگ نمی‌بود
ای کاش به آبادی این خانه ویران
نقش من و تو این همه کمرنگ نمی‌بود
در رگ رگ شعر و سخن و بیت و ترانه
جز حب وطن، گویش و آهنگ نمی‌بود
ای کاش نبودی همه تبعیض و تعصب
پایم ز ستم بسته به این سنگ نمی‌بود
سبقت گرفتی ز حریفان به یقیناً
گر تو سن بخت من و تو لنگ نمی‌بود
(دهزاد) اگر این همه غم‌ها که نبودی
امروزه چنین قامت تو چنگ نمی‌بود

عاشق روی این چمنزاریم
زاده دره‌های کوهساریم
گر جهان یکطرف وطن یکسو
ما همین خاک را خریداریم
همت ما چو کوه و کهزادیم
زنده و هوشمند و بیداریم
پاس هم میهنان خود دانیم
هر یکی را انیس و غمخواریم
دفاع از حریم خود حاضر
مرد مردانه‌ایم و عیاریم
اجنبی را همیشه در جنگیم
نوکر کس نبوده سرداریم
حق خود از شما همی گیریم
یارضا یا به زور ناچاریم
غیر الله از بندگان او
نیست پروای ما که بی‌خاریم
با وفاییم چونکه (دهزادیم)
با همه هم‌نوا و همکاریم

بیا ای شعر آتش بار دهزاد
بزن بر روزگاری تار دهزاد
که تا از این شرار آتش تو
شود روشن دل بیمار دهزاد
بیا در خلوت تنهایی شب
بیفزا خامه اشعار دهزاد
که از پیچ و خمی آواز نازت
شود خالی دل خونبار دهزاد
بده از روی لطف بی‌کرانت
بدست مرهمت تیمار دهزاد
که بیتو ای نوای عاشقانه
ندارد رونقی بازار دهزاد
اگر تو ساز و آوازم نباشی
که باشد محرم اسرار دهزاد
خداوندا به حب دوستانت
ببخشا بر همه کردار دهزاد

استاد فضل‌الحق (فضل) در مورد اشعار استاد دهزاد چنین سروده‌اند:
بنازم طبع آتشبار دهزاد
نبوغ و فکرت سرشار دهزاد
منور شد بنای خانهء شعر
زنور خامه در بار دهزاد
کلامش رونق دیگر گرفته
زمین دیده بیدار دهزاد
سرشک غم چکد در سوگ میهن
ز چشمان تر و خونبار دهزاد
به درد داغ میهن آشنا است
دل رنجیده و بیمار دهزاد
بود وفق مراد ملت ما
سلوک و حرکت و رفتار دهزاد
ز (فضل) حضرت دادار هستی
قبول خاطر است اشعار دهزاد

حاجی نورعلی (اسیری) در مورد اشعار استاد دهزاد چنین سروده‌اند:
فدای همت بسیار دهزاد
فدای عشق آتش بار دهزاد
همیشه مهربان بر دوستان است
پر از راز است همه اسرار دهزاد
کلامش دلنشین و مجلس آراست
محبت زاست همه گفتار دهزاد
دلش از عشق الله می‌زند جوش
شوم قربان دلی غماز دهزاد
خدایا از کرم نوری برافزای
برای دیده بیدار دهزاد


یا هو
وطن سر سبز و شادابست امسال
فراوانی به هر بابست امسال
گل لاله به توفیق خداوند
چو جامی از می نابست امسال
شقایقهای سرخ آتشین رخ
بسی خوشرنگ و سیرابست امسال
شکوه ارغوان در منظر چشم
تو گویی کان سیمابست امسال
فراوان آب آمو تا هریرود
خروشان رود مرغابست امسال
ز شوق اینهمه فرخنده ایام
به چشم ما کجا خوابست امسال
برای میله اندر کوه و دامان
دل ما سخت بیتابست امسال

bottom of page