top of page

عبدالظاهر صمیم
محترم عبدالظاهر صمیم فرزند سکندر متولد سال ۱۳۴۷ ه ش در قریه ناسفند سفلی ولسوالی تولک ولایت غور تحصیلات ابتدائی و متوسطه را در غور سپری نموده و لیسانس اکادمی پولیس افغانستان می‌باشند و همچنین مدت تحصیلات شان را در کشوری روسیه سپری نموده‌اند و بعداً در ولایات هرات، قندهار، کابل، لوگر و غور اجرای وظیفه نموده‌اند و فعلاً در ولایت کابل زندگی می‌نمایند. برای ایشان تمام ولایات افغانستان دوست داشتنی است و به یاد کوه پایه‌های کشور در اوقات بیکاری اشعار دلپذیر سروده و از یاران قدیمی‌شان یادآوری می‌نمایند. اینک نمونه کلام موصوف:

آب سرحد به هر درد علاجه
بی‌من خالق سبحان بخوانم
برای فیصل و احسان بخوانم
برای ارجمند احمد سهیل جان
کنار رود بغرستان بخوانم
کوه‌های ناسفند، بود جان و دلم را با تو پیوند
سلامم از دل و از جان رسانید
برای جمله یاران رسانید
به آن حماسه‌سازان زمانه
ز تولک تا کبوترخان رسانید
یاران سنگر، بیاباهم ببینیم بار دیگر
تولک آن نام زیبایت بنازم
همان ناسفند سفلیت بنازم
نثار هر وجب خاک تو جان
سراسـر پیر و برنایت بنازم
پی‌تو پاچه، سرونه و صحرایک وجواجه
هوار نو زنده یاد خاطرات است
گواه شیر مردان رباط است
عزیزان قلعه کهنه ستائید
در آن سرچشمه آب حیات است
وزیری و فقیری سکندر، فراموشم نگردد تا به مهشر
بنازم چشمه سار و آبشارت
نسیم زندگی‌بخش بهارت
بلندی‌های باله را که زیباست
چی زیبا در خزان لیل و نهارت
حصار ناسفند و بند ریکچه دورودی کج کوتل تا به زلینچه
بیاد نادم و جویا بخوانم
گهی از خواجه عبدالله بخوانم
به روح سید فقیرشاه و سناتور
ز قرآن سوره اسراء بخوانم
صوفی حسن، کاکامیرگل، یهودا، جاودان صفحه تاریخ باد
تولک در غور، گدی از پکتیابود
امام الدین هراتی یار ما بود
صفا بود مهربانی، وفا بود
سراسـر رحمت، لطف خدا بود
ندانستم که چون و چرا شد محمد الدین چرا از ما جدا شد
ولسوال دوست محمد مرد دانا
چو صدیق خان خردمند و توانا
به ارواح شاد حیدر شاهی ناسفند
بهشت جا و دان دارم تمنا
خمین و باد غسک و ملک ساغر حاجی ملا امیران مرد سنگر
تولک نامت فراگیر جهان باد
چو شاهین در فراز آسمان باد
جوانان غیر نازنینت
ز آفات زمانه در امان باد
نویسم خاطره‌ها را کامل، جلیس و سید امام و روغتیامل

همه جا زمین و زمان می‌گریست
هوا و سماء کهکشان می‌گریست
همه دوستان چو پاییز رنگ
به یاد تو ای مهربان می‌گریست
همه غوریان در غم و ماتم‌اند
سراسر چو پیر و جوان می‌گریست
عزیزان و یاران و هم سنگران
به سوگ قوماندان زمان می‌گریست
درود و دعا بر روان تو باد
همه ملت با ایمان می‌گریست
ز احساس انسانی‌اش محسنی
گهی در نهان گه عیان می‌گریست
صبوری خادم چو ابر بهار
به آن پیکرت خاص آن می‌گریست
شیرین و صمیم و حبیب و نجیب
به آن قاعد مهر بان می‌گریست

bottom of page