
عبدالقیوم حزین
محترم ملا عبدالقیوم فرزند حاجی آسا ولدیت ملا موسی متخلص به حزین متولد سال ۱۳۴۲ در قریه سنگ کر ولسوالی تولک ولایت غور میباشد که تحصیلات ابتدایی را تا سویه صنف سوم در مکتب دهاتی و علوم متداوله دینی را تا سویه فقه، اصول، منطق، صرف و نحو بصورت اختصاصی در مدارس دینی فرا گرفته و دیوان شعری نیز به زودیها تقدیم به خوانندگان گرامی خواهد نمود.
دلا تا زندهء اندر وفا باش
اگر در بین کفر با خدا باش
برای خواطری رفتن در عقبا
که رو در قبله دست با دعا باش
فقط در فکر رفتن باش دائم
بیزار از کینه و جور و جفا باش
ببند از بهر غیبت تو زبان را
زبانت در دهان اندر ثنا باش
عبادت میکنی از بهر الله
عزیزم تا توانی بیریا باش
شنو آنچه خدا فرموده بر ما
بشو دور از پلیدی با صفا باش
بکن خدمت برای دین اسلام
نکو خوی و دلیر و پارسا باش
مکن بد با کسی جان برادر
حزین تا میتوانی خاک راه باش
شروع سازم اول با نام داور
ثنا بر ذات پاک آن توانگر
درود از من بر آن ختم رسالت
جهان از نور او گردید منور
سلام از من به صدیق و به عمر
شوم قربان آن عثمان و حیدر
امیدوارم زلطفت یا الهی
گناهان مرا بخشی سراسر
نکردم کار نیک اندر عالم
بجز از معصیت جز کار دیگر
به نزد اقربا بیاعتبارم
چه سازم گر کنم من خاک بر سر
نوئی پیشه کن تا میتوانی
فقط در زندگیای برادر
بود از من نصیحت دوستان را
زنیکوئی نباشد کار دیگر
امیدوارم زحی پاک صبحان
ببخشاید مرا در روز مهشر
به حمد الله مسلمانم مسلمان
به این رنگ ذلیل این جسم لاغر
که من ملت خلیل مذهب حنیفی
محمد مصطفی من را پیامبر
ز صدق دل خدا را میپرستم
فقط قر آن مرا درسینه رهبر
بگفتم شمّه من یادگاری
اگر گویم نمیگنجد به دفتر
اگر پرسی زجاه و مسکن من
بود در سنگ کر نه جای دیگر
پدر نام مرا عبدالقیوم کرد
تخلصم حزین است ای برادر
شب عیدست که این بنده غمین است
مرا این رنج و غم اندر جبین است
نگار نازنین مهربانم
عزیزی تو بخود تنها نشین است
بکن تعجیل بیا اندر کنارم
یقین میدان اجل اندر کمین است
چی سازم که ندارم مال و پیسه
سزای کیسه خالی همین است
به درگاه الهی صبر دارم
مرا بر ذات پاک او یقین است
نوشته بر جبین دارم من ای دوست
که این تقدیر رب العالمین است
حزینا تا توانی کن صبوری
برای صابران صد آفرین است
زبان بر حمد آن یکتا گشایم
همه شب تا سحر غوغا نمایم
درود بینهایت مصطفی را
شود در روز مهشر رهنما یم
اول حق را شناس با جمله اوصاف
بگو الله من بر تو پناهیم
مشو نومید از فضل الهی
ز صدق دل بگو که ای خدایم
به من دادی همه نطق و بیان را
تو دادی رزق و روزی از برایم
تو ای غمخوار جمله بینوایان
تو هر لحظه ثنا و صدایم
تر دارم امیدم هست بر تو
که من اندر رضای تو رضایم
الهی درد من را تو دواکن
که بر دست تو باشد این شفاعیم
زنور خود منور کن دلم را
همین باشد شب و روزها دعایم
حزین خسته رنجورم ای دوست
تو میدانی به غمها مبتلایم
کجایی ای گل خندان کجایی
فتاده حال من در بینوائی
گل گم کرده هم میجویم اورا
فغـان و ناله دارم از جدائی
گلم خوشبوی و خوشخوی وصفا بود
امید اینست رسومی آشنائی
به قلبم شور و غوغای تو باشد
نویسم از برایت من رباعی
بیا ای دلبری مه پیکری من
مکن محبوب من تو بیوفائی
که من رنجورم و حال ندارم
کنم من شکر درین کار خدائی
دگرگون گشته احوال ضعیفم
الهی ده ز چنگ غم رهائی
حزین بینوائی دلفگارم
خدا داند نکردم خود نمائی




.png)