top of page

| عبدالمالك عطش |
خستهام، گویی بیابان را بهدوشم میکشم
تلخیای تاریخ انسان را به دوشم میکشم
خستهام، مثل کویری کهنه از لبتشنهگی ـ
منت احسان باران را بدوشم میکشم
شهروند خستهی جغرافیای قاتلام
روز و شب تابوت یاران را به دوشم میکشم
از غروب بلخ تا شبکوچههای قونیه
غربت دلگیر عرفان را به دوشم میکشم
روز و شب خون میخورم در پیش چشم آسمان ـ
کشور بیمار و بینان را بهدوشم میکشم
آه!!! وقتی در میان حجم دلتنگیی شهر ـ
اشک درویش خیابان را به دوشم میکشم
تا نیفتد قامتِ مجروحِ آزادی به خاک
پرچمِ سُرخِ سواران را به دوشم میکشم
bottom of page

