top of page


لشکر چنان خسته و سرهنگ، خسته نیز
حالم شبیه عسکرِ از جنگ، خسته نیز

از چشمِ کی فتاد دلم؟ بی‌صدا شکست
امشب مثالِ کوزه‌ای دل‌تنگ، خسته نیز

کوه از سکوتِ لغزشِ سنگ از روانِ خود
رود از صدای پیچش بر سنگ، خسته نیز

با من نسیمِ گریه‌ای تاریکِ پشتِ خط
بی‌تو طنینِ مبهمِ هر زنگ، خسته نیز

بی‌تو شبانه می‌شکنم در جمالِ ساز
گیتاری است غم‌زده، آهنگ، خسته نیز

اصلن خدا که نقشِ مرا می‌کشید، گفت:
با آب و رنگِ خسته و بی‌رنگ، خسته نیز

گشتم شبیهِ شاعرِ افسرده، باربار
با «زنده‌باد» گفتنِ فرهنگ، خسته نیز

bottom of page