top of page

عبدالکریم جانی
مرحوم عبدالکریم (جانی) فرزند حاجی نیاز در سال ۱۳۱۵ در قریه ته خیل کوهستانات مرز فاریاب و ولسوالی چهارسده غور متولد گردید. وی برای فراگیری تحصیلات در نزد علمای جید و مشهور آن زمان رفت نزد علم ربانی مولوی عبدالحق در روستای غوره مربوط ولسوالی قیصار ولایت فاریاب شتافت. صحبت آن بزرگوار آغازین مرحله‌ای بود بر تحول زندگی جانی. سپس از آنجا عازم غور گردید که در آن آوان سلسله طریقۀ نقشبندیه را الحاج شاه بها والدین نقشبندیه بدست داشت. دست بیعت را به او داده، سبقات طریقت را از نزد آن اخذ و در کسب سلوک پرداخت. جانی یکی از شاعران توانا و از مشرب صوفیانه جرعه می‌نوشید و همیشه سرشار از معرفت و تصوف بود و طوفان فکری و اسرار عشقی داشته است که او را وادار می‌ساخت تا مفهوم را در ترکیب واژه‌های زیبا در قالب‌های مختلف ادبی بیان نماید. اینک نمونه کلام موصوف:

گر آن ترک پری چهـره نقاب از رخ براندازد
دل عشاق را چون عود اندر مجمراندازد
به مفتاح محبت قفل باب عشق بکشد
بدام زلف پیچانش هزاران را در اندازد
چومهراز نافه بر گیرد معطر می شود عالم
جهان را در مشام آنگه نسیم از عنبر اندازد
به آن ناز و ادا دلبربرد دل رایگان از من
کلاه دلبری بر سر قبا اندر اندازد
همه خلق جهان یکسر شوندمفتون و شیدایش
اگر آن ماه کنعانی رخ از پرده بر اندازد
بهر منزل که آن جانان قدم تشریف فرما شد
بپای قامت سروش صنوبر سر در اندازد
به هنگام تبسم آن مهی شیرین لقای من
از آن لبهای شیرینش بجا نها اخگر اندازد
دل و دین را بی‌ک نیم نگه آن شوخ بی پروا
بعشوه می برد آنگه چومی درساغر اندازد
به تیرناوک نازش بدان چشم و به آن ابرو
هزاران عاشق و معشوق را از پا در اندازد
زهی قد بلند اولطافت های نو برنو
به هر لحظه به هر دم شیوه های دیگر اندازد
منم حیران آن حسن و جمال دلفریب او
فغان و ناله در جا نهاء بت سیمین براندازد
اگر برقع براندازد از آن رخسار مینارنگ
به عالم شور و غوغای چو شور محشر اندازد
چه جای آنکه جانی دل برد جان را خطر باشد
اگر آن قدر رعنارا به جلوه گه براندازد
بشارت بادای یاران که آن دلدار می آید
بصد ناز و ادا در جا نب کهسار می آید
برادرها به هر گوشه مجالس ها بیارایید
نگارم هوش شوخی پری رخسار می آید
خریداران زهر جانب به کف هانقد جان دارند
تو گویی ماه کنعان است در بازار می آید
برادر خانه دل راز غیر دوست خالی کن
که در بزم حریفان صاحب اسرار می آید
بغیر از مردم چشمم به هر جا کو نهد پارا
بچشم عاشق این معنی بسی دشوار می آید
طبیب رنج ناسور است آن دلدار شیرینم
پی احیای دلها چون مسیحا وار می آید
بگرد عارض ماهش گل و ریحان کشیده صف
که فریاد و فغان از بلبلان زار می آید
ندارد دیدۀ خفا ش تاب چشمه خورشید
بچشمم لمعه نوریست از قیصار می آید
سر خود را فدای خاک راه دوست کن جانی
که از خاک رهش بوی گل و گلزار می آید

مهرو الفت از محبت رفت حیف
انبساط از بین یاران رفت حیف
باغ بستان جهان شد خوار و زار
رونق بازار افغانستان رفت حیف
خلق را برد ست طوفان بلا
از جهان این کشتی بانان رفت حیف
گلستان ها مسکن زاغان شده
عند لیبان با هزاران رفت حیف
عمر بگذشت و نکردیم طاعتی
سر به سر ابهو ن سیان رفت حیف
روز و شب در خواب غفلت صرف شد
نقد وقت من به خساران رفت حیف
این جهان باقی نمی ماند به کس
حشمت و جاه سلیمان رفت حیف
نازنینان جهان یکسر همه
رفت آن سردار خوبان رفت حیف
وای جانی در گران خوابی هنوز
مانده تنها کاروانان رفت حیف

مخمس
به مشت خاک چون جان آفریدند
به نور عشق تابان آفریدند
بسی لؤلؤ و مر جان آفریدند
همه جسم و ترا جان آفریدند
چه جان بل جان جانان آفریدند
چو فرمان ازل دم قلم زد
ز خلوت جانب هستی علم زد
قلم چون خامه بر لوح عدم زد
بنامت افسری شاهی رقم زد
ترا هم صد ردیوان آفریدند
غرض از خلقت عالم تو بودی
چودرد طیبت آدم تو بودی
بخلقان مونس و همدم تو بودی
که در خسته دلان مرهم تو بودی
دوای درد ماندگان آفریدند
همه خلق جهان مه تا به ماهی
ندیده کس چون تو وصل الهی
بتو شد ختم دارایی و شاهی
به این معی خدا داده گواهی
ترا اکلیل شاهان آفریدند
چوبرق از خاک دان آن دم بدیدی
به یکدم تا به او ادنا رسیدی
حجاق با قبا و قوسین هم دریدی
به دیدی اندر آنجا آنچه دیدی
ترا شمع شبستان آفریدند
بخیل خوبرویان سرو ی تو
به جمع دلربایان دلبری تو
بشاهان جهان تاج سروری تو
بود خیل ملائک کشور تو
ترا خورشید تابان آفریدند
چو تو رد و جهان پشت و پناهی
نداریم همچو تو امید گاهی
برای عصیان نزد الهی
به فردایی قیامت عذرخواهی شفیع اهل عصیان آفریدند
چه آدم چه ملائک حور و غلامان
چه هندو فلک چه باغ رضوان
چه ماه و اختر و خورشید تابان
همه از نور تو مخلوق ای جان
محیط بحر عمان آفریدند
ای جانی کنون بر بند محمل
ز قید ما سوای این عقیده بگسل
بزودی روبنه سر را به تعجیل
چوسک بر آستان پیرکامل
ورا چون قطب دوران آفریدند
دل بیغما می ستاند نرگس شهلای تو
سرورا از پا دراندازد قد و بالای تو
بلبلان اندر چمن شوریده و حیران بسی
می کنند افغان وزاری در رخ زیبای تو
دردمندان غمت بر آستان حضرتت
نعره ها سر می کنند از جور و استغنای تو
از فراق روی تو هستم پریشان هر نفس
کی بود یارب ببینم طلعت زیبای تو
از خود و اعمال خود بوی نیابم از امید
دست من باشد امن لطف جهان آرای تو
جانی ام سرگشته ام از کرده‌های خود خجل
گرچه لایق نیستم دارم بدل سودای تو

bottom of page