top of page

| عصمت وجدانی |

جا مانده در میانِ گره‌هایِ کورِ خویش
چون جاده‌ای که گم شده بعد از عبورِ خویش

اینجا کسی به دادِ تو اصلاً نمی‌رسد
حتی خدا گریخته است از حضورِ خویش!

روزی رسد که باز پشیمان شود از این
تک‌خنجری که ساخته است از غرورِ خویش

بعد از تو تا همیشه برایِ تو سوختم
چون نانِ گیرمانده میانِ تنورِ خویش

در حیرتم چگونه زِ غم شکوه سر دهم؟
از قسمتِ بدِ تو و یا بختِ شورِ خویش؟

جز گریه نیست چاره زمانی که یک نفر
بینایِ دیگران شده و چشمِ کورِ خویش

ما را امیدِ صبحِ دمیدن دوباره نیست
ما راضی‌ایم با شبِ شعر و شعورِ خویش

bottom of page