top of page

| علی‌مدد رضوانی |

لیلا، مهاجر است که حرفی نمی‌زند
آزرده‌خاطر است که حرفی نمی‌زند

لیلا، نمادِ غربتِ این حال و روزِ ماست
دردِ معاصر است که حرفی نمی‌زند

لیلا، برایِ رنج کشیدن تمامِ عمر
انگار حاضر است که حرفی نمی‌زند

گم‌گشته در هیاهویِ رنگ و ریایِ شهر
انگار کافر است که حرفی نمی‌زند

لیلا، دلش گرفته ازین کوچه‌هایِ تلخ
فردا مسافر است که حرفی نمی‌زند

این شعر را برایِ دلِ او سروده‌ام
این بیتِ آخر است که حرفی نمی‌زند

bottom of page