
غلام صدیق صابر
محترم استاد غلام صدیق متخلص به صابر فرزند سعدالدین ولدیت عبدالکریم متولد سال ۱۳۳۴ ه ش در قریه ده قاضی ولسوالی ساغر ولایت غور است. در سال ۱۳۴۱ شامل مکتب شدند و تحصیلات ابتداییه و متوسطه را در غور سپری نمود و سرانجام از دارالمعلمین عالی هرات فارغ گردیدند. ایشان یکی از استادان با افتخار سرزمین غور است که سالها در معارف غور مصدر خدمت بودند و عمر خود را صرف خدمت به ملت شریف خود کردند و از هرگونه تلاشهای خستگیناپذیر خود دریغ نورزیده و صادقانه کار کردند.
ایشان طبع شعر داشته و اشعار عشقی و میهنی و با مفاهیم میسرایند. در ابتدا در اشعارشان لغتپردازی میکردند که مجموعه شعری ایشان به اثری حوادث از بین رفته و چاپ نرسیده، اما بعداً متوجه شدند که زیبایی در اشعاری است که همه مردم عام مفهوم آنها را درک کنند. اشعار استاد بیانگر احساسات و درد و رنج ملت غور است. اینک نمونه کلام استاد:
برعلاجم او طبیب است و تغافل میکند
در وجود زار من زجرش تکامل میکند
ناله کردم گریه کردم عقده دل کم نشد
من چه سازم جز به اغیارم تمایل میکند
قلب من هست پر امید و آرزویم بیشمار
از کف ما هرچه داریم او چپاول میکند
نازنین و دلفریب و ماه روی و خوش لقاست
زیور مشاطه بر زیبش تسلسل میکند
کرد فروزان آتشی بر جان و داشت خنده به لب
میکند آتش تماشا و تجاهل میکند
دلفریب روی خوش و قد و بالایش شده
صبر دلها را یقین و چپه کاکل میکند
میدهد بر او سلام و میخرامد همچو کبک
من نمیدانم برایم چه تعامل میکند
من شدم حیران میان باغ و بوستان لحظه
غنچه میخندد ز شوق و ناله بلبل میکند
میرسد وقتی که صابر روی خوش بیند زیار
صبر وی برپا بود سالها تحمل میکند
دلو ۱۳۹۷ شهرک
شرح عشقت را بگویم نزد هر فرزانهای
زود سازید از برایم قصه و افسانهای
برزبان گویم اگر من شمهای از عشق تو
کی شود پیدا به عالم همچو تو جانانهای
ارزش بسیار دارد نزد هرکس یار او
من ندیدم در جهان مانند تو دردانهای
بر سرم سودای تو باشد در این دیر خراب
تو نمودی پیکرم را ماتم و غمخانهای
بی تحمل شوق دیدار تو را دارم بسی
منزل و جای تو را جویم من از هر خانهای
هرچه دارم من نثارت میکنم گر یک زمان
از ترحم پا نهی بر کلبه ویرانهای
بر رضای قلب سنگت ترک دنیا کردهام
جرقهای عشقت بسوخته خانه و کاشانهای
میگذارند با تمسخر از کنارم خاص و عام
بسته میبینند مرا بازنجیر و زولانهای
بنگرید بر صابر خویش چاره کارش کنید
کس نباشد سادهدل و همچو او دیوانهای
بدهید خبر ز مرگم به طریق یار ما
که ز درگهش براندند دل داغدار ما
طمعی ز پیک دارم چو نسیم صبحگاهی
که بگوش من رساند خبری نیگار ما
زدل شکسته من سخنی به او رسانید
تا بیاد خویش بیارد تن غمگسار ما
شدهام ضعیف و محزون ز فراغ آن پریرو
چو ربوده از کف من همه اختیار ما
همه هست و بود خویش را به مقابلش نهادم
نکند کفایت اینها رخ گلعذار ما
بنگر به پروین و ماه شدهاند به دل پریشان
چو دیدند بروی زمین مه ده و چهار ما
وفایی به عهد بستم نداد اجل مرا وقت
چه کنم نشد خبر دار کشد انتظار ما
ز هوس اگر بیاید سری خاک من نهد پای
بخواند دعا و اخلاص چو بیند مزار ما
دیدهام محبت او به اعماق قلب صابر
که ز حق میخواست دایم نگه کن تو یار ما
فتنه انداختند به کشور عاشقان سیم و زر
کار شیطانی نمایند در میان دو پسر
کردهاند بردوش صلاح و میگویند حرفهای زور
خانه و کاشانه کردند هرکجا زیرو زبر
ملت افغان شده پامال بزیر پای خصم
جنگ تحمیلی روان است خونها ریخته هدر
چند گروه گرگصفت در کشور ما پا گذاشت
مال ملت میبرند بردوش مثال گاو و خر
از نفیر جنگ نمانده در وطن وحش و طیور
جمله بگریختند ز وحشت از سری کوه و کمر
ناله مظلوم ندارد سود به نزد ظالمان
قطره باران نماید کی بروی سنگ اثر
عالمان گفتند که از مسجد به راه پیوند کنید
جاهلان از بهر تخریب سرک بستند کمر
هرکه صادق بود به میهن لاجرم کرده فرار
رنج دوری میکشد و میخورد خون جگر
ای خدابیزار هستیم زین سران مملکت
چون نمیخواهند که ما گردیم ز بدبختی بدر
التجا دارم به آن صلحی که باشد دایمی
تا ببینم چهرههای آشنا بار دیگر
میبیند صابر خرابیهای چندین ساله را
آتش آه در رگ جانش شده است شعلهور
۱۳ دلو ۱۳۹۷ شهرک




.png)