top of page

غوث الدين غمين
مرحوم ملا غوث الدين ولد ملا فخرالدين متخلص به غمين زهي دوست، نه تنها یکی از ارجمندترین شاعران محیط بوده، بلکه از بهترین سخنسرایان وقت خود بشمار می‌رفت. وی در سال ۱۲۸۹ در قریه خاکچه ولسوالی تولک ولایت غور متولد شده و تحصیلات خصوصی علوم دینی داشت. وی بعد از ختم تحصیل به تدریس علوم دینی پرداخت و بعداً خواسته تا همه گفتنی‌های که دارد را توسط شعر برای علاقه‌مندانش تقدیم نماید. اکثر علما‌ی مشهور امروزی آشنایی کامل با این شاعر بزرگوار دارند. مرحوم ملا غوث الدین و تمام اهل خانواده‌اش عالمان دین بوده‌اند. نخستین و صحیح‌ترین مجموعه شعری‌شان به کمک و همکاری پدربزرگوارم محترم عبدالقابض فایق تحت نام «دیوان غمین و غزلیات غمین» در دو جلد به چاپ رسیده است. اینک نمونه کلامشان:

زبس که درد دل دارم من از دلبر نمی‌رنجم
میان آتش شوقم من از اخگر نمی‌رنجم
غمش بر جان زار من هزاران رخنه کرده
ز ضرب تیغ جوهر دار از خنجر نمی‌رنجم
چنان دست تهی گشتم ز جور ناتوانی‌ها
شدم حيران به کار خود ز کس دیگر نمی‌رنجم
که خضر راه بر شد نا پدید از چشم امیدم
فتادم من بظلمانی ز اسکندر نمی‌رنجم
تن نالان و عریانم من از سرمای این دوران
بسی آزرده‌گی دیدم ز شور و شر نمی‌رنجم
ز دانایان و لفاظان هزاران طعنه خوردم
به پایم گر زنند سنگی ز کور و کر نمی‌رنجم
اگر در مجلس عشرت روم از بهر امیدی
مرا بنشانند ایشان به پایی در نمی‌رنجم
رفیقان که اهل راز بودند گوشه گرفتند
نثاری دیگری کردند در و گوهر نمی‌رنجم
زم کرد دشمنان صد تیر بر جان و جگر خوردم
کفیده استخوان از پتک آهنگر نمی‌رنجم
اگر در دو جهان باشد غمین را لطف حیاری
ز دست آویز بد خواهان و بد پیکر نمی‌رنجم
دریغا آفت دنیا به تن پیچیده پیچیده
ز سختی نزع می‌گردد بدن پیچیده پیچیده
به جسم زمره آدم کفن پیچیده پیچیده
زبان از گفتگو فارغ سخن پیچیده پیچیده
که از باد خزان گردد چمن پیچیده پیچیده
بنی آدم نمی‌داند که آخر بینوا باشد
ز پیش همرهان ناگه به صد حسرت جدا باشد
بجایی می‌رود تنها نه آنجا اقربا باشد
در آن مهد لحد غمگین بماند سال‌ها باشد
ندامت کی شود مونس وطن پیچیده پیچیده
به ناچاری سفر داریم گذاریم دار فانی را
کشند از تن به صد عبرت لباس زندگی را
به صد افسوس و صد حسرت نبینیم شادمانی را
غنیمت می‌شمر ای دوست بهاری نوجوانی را
که این قد رسّاء در پیِره‌ن پیچیده پیچیده
مرنجان قلب مؤمن را اگر عقل به سرداری
به هر کس مهربانی کن به راه حق نظر داری
روی زین خانه دو در سوی عقبا سفر داری
مهیا کن به خود توشه که راه پر خطر داری
لباس عمر می‌گردد کهن پیچیده پیچیده
برادر جیفه دنیا نمی‌آید به کار تو
پریشان می‌شود آخر تمام روزگار تو
به حال خود بکن فکری که می‌باشد حصار تو
بکن عذر خدا بخشد گناه بی‌شمار تو
به احوال ضعيف تو محل پیچیده پیچیده
غمین از غم مکن شکوه شو صابر قناعت کن
ز حق توفیق جویان شو بیادش حرف همت کن
بگو یارب مرا بینا بدان راه هدایت کن
مداماً شغل این مسکین تو بر زاهد عبادت کن
بجانم فعل بد مثل رسن پیچیده پیچیده
حق دو عالم آفریده از برایت احمدا
آدم من دونه تحت لوايت احمدا
حق داده آنچه بوده مدعايت احمد است
مرضايت خداوندی رضايت احمدا
عاصيان امید دارند با عطایات احمدا
از ظهور تو سر بسر عالم پر از انوار شد
ای بسا دل خفته گان از فیض تو بیدار شد
از قدومت فرش سفلی گلشن گلزار شد
هر که سر تابید از دینت سزاي نار شد
گوهر یک دانه جانم فدایت احمدا
دست گیر امتان در وادی محشر توئی
تا بعان را سوی جنات نعيم رهبر توئی
تشنگان را روزی فردا ساقی کوثر توئی
بس مقرب با حضور حضرت داورتوئی
دایماً در انتظاریم از وفایت احمدا
ما گنه‌کاریم یا سید به در بار آمدیم
چاره دیگر نداریم نزد غمخوار آمدیم
بلبلان پر شکسته سوی گلزار آمدیم
بر همه در ماندگی وصلت خریدار آمدیم
درد مارا نیست دارو جز دوايت احمدا
این غمین را یک شبی در خواب رخ بنموده‌ای
هم عنان اختیار از دست وی بستوده‌ای
بوجودش زخم‌ها از عشق خود بگشوده‌ای
آه وافغانی که دارد از وسائل بوده‌ای
می‌برد فخری اگر باشد گداییت احمدا

---

ساقی‌نامه
بیا ساقیا جام لب ریز کن
نگوئی که از باده پر هیز کن
بمن ده که گردم از آن باده مست
ترقی به بالا نمايیم نه پست
از آن باده قلبم منور شود
دماغم ز بویش معطر شود
وجودم شود غرق دریائی نور
برقصد در آید سری پر ز شور
ز صوت مغنی و آواز چنگ
به وجد تو از جد روم بی‌درنگ
عمل راز یمنت زنم خنجری
بسوزد شود مشت خاکستری
بیادم نمانده خیال و هوس
به میدان مردان برانم فرس
اگر آله دست مردان شوی
بمانند خورشید رخشان شوی
نباشد در آن حالتم اختیار
زدستم بیرون می‌شود کار و بار
به فکر و نه احوال باشد بمن
چو ماهی طپم اندر آن انجمن
نه بر سر هوائی جهان جای گیر
نه بر دل تمنای عشرت پذیر
عطا کن شب و روز ایستاده‌ام
به دربار تو روی بنهاده‌ام
به امید آن آمدم بر درت
جگر پاره در پی معذرت
غمين را از آن می‌کنم بی‌نصیب
فرو برده از شرم سر را به جیب

bottom of page